Aḥmad bin Alī Ẓahīrī Samarqandī, Sindbad-Nāme

سندباذ نامه محمد بن على ظهيرى سمرقندى به اهتمام و تصحيح و حواشى احمد آتش چاپ اول. پاييز ١٣٦٢ تيرژ ٣ هزار نسخه چاپ. آشنا تهران کلبهء حقوق محفوض است

Section 1

31


1 ابتداى کتاب سندباذ
2 چنين گويند راويانِ حديت و خذاوندانِ تاريخ کى در موصيِايّام
3 و سوالفِ اعوام در اقليمِ هندوستان ياذشاهى بوذه است کورديس نام کى صحايف
4 معالى جهاندارى را بمکارمِ احلاقهِ حميده موسح گردانيذه بوز، ورداى مفاخرِ
5 پادشاهى را بمآثرِ اعراقِ کريم مطرّز کرده، و روزگارِ او بجمالِ عدل آراسته
6 و اوصافِ و بکمالِ فصل مشهور شذه، دولتى مطاع و حشمتى مطيعم، مدّتى
7 طويل و مملکتى عريص، دستِ تناولِ حاسدان و تطاولِ قاصدان از مملکتِ
8 او بسته و کوتاه، و چشمِ اطماعِ فاسدهء متعدّيان در دولت او پوشيذه و فراز،
9 هميشه مُتابعِ عدل و مطاوعِ عقل بوذى، و آثار و اخبارِ رفتگان و سُنَن وِ و سَِيرِ
10 اينان شنوذى، و ذِکر حُسنِ شِيَم و صيتِ مطاوعتِ خدم و حَشَمِ او بسمع
11 سلاطينِ وقت رسيذه، و زبانِ رُوات و بيانِ ثِقات آوازهء رفاهيتِ رعيت
12 و خصب وأمنِ ولايتِ او بگوشِ خلايق رسانيذه، و از بدوِ صِبَى کى عمرهء
13 عمر غرّهء دهر اسث تا طلاوعِ صباحِ شَيْب کى خبر دهندهء و داعِ حياتست جز در
14 منْهجِ رعايت و مسلكِ تخفيف و ترفيهِ صعفاى ولايت قدم نزذه بوذ، و از

32

15 براى اکتابِ اموال گامى در خَطهء وِزر و وبال ننهاذه بوذ، پيوسته اهتمام
16 بر اتمامِ مصالحِ رعاياى دولت موفور مى داشت، و برّ و بحرِ مُلکت را بافاصتِ
17 نصفت و اشاعتِ معدلت معمور مى گردانيذ، دولتِ اورا سعدِ اکبرِ اقليمِ
18 زحل مى گفتند، و ملوكِ آفاق مکارمِ اخلاقِ او بر حاشيهء جريدهء سياست
19 تعليق مى کردند، و از فصايلِ علمِ او اقتباس مى نموذند و در
20 نعت و وصفِ او مى گفتند:
21 بيت ‏(بحنث)‏
22 اگر شمايلِ حلمش بباذ بر گذرذدهذ شکوهِ تجلّيش باذرا لنگر
23 و گر فصايل طبعش بکوه بر شمرنذسبك ز خاصيتش کوه را بر آيذ پر
24 نخالطت با حکماى فاصل و ندماى کامل داشت، و ايّام و اوقات با عقلاى عالم
25 و فصلاى بنى آدم گذاشت، شهوات و نهمات را طلاق داذه بوذ، و محظورات
26 محرّمات را اطلاق فرموذه، ساعاتِ عمر بر استيفاى خيرات مقصور کرده،
27 و اوقاتِ اتيام بر استعمالِ حسنات موقوف گردانيذه، و بيقينِ صادق واثق
28 شذه کى متاعِ دنيا غرورست مزخرفات و مموّهاتِ او خيالِ ناپاى دار، و عقلِ
29 حاذق در گوشِ هوشِ او گفته:
30 شعر ‏(کامل)‏
31 خُذْ ما صفالك فالحياةُ غرورُوالدهُر يَعدِلُ تارةُ و يجورُ
32 لا تَعِبّنَّ على الزمانِ فاِنّهُفَلكُ على قُطبِ الَّجاج يدورُ
33 اَبَدًا يوِلّدُ تَزحَةً من فَرحَةٍويصُبُّ غمَّا مُنتهاهُ سُرورُ
33

1 رباعى ‏(اخرب)‏
2 از جملهء رفتگانِ اين راهِ درازباز آمذهء کو کى بما گويذ راز
3 پس بر سرِ اين دوراههء آز و نيازتا هيچ نمانى کى نمى آيى باز
4 و ببيّناتِ واصح و دلالاتِ لايح بدانست کى هر معصل و مشکلى کى از زواياى
5 مملکت در مصالحِ رعّيت استقبال نمايذ جوانبِ رصاى الهى را تقديم بايذ
6 نموذ کى نهايتِ ظلم و خيم است و عواقبِ او عذابِ اليم:
7 بيت ‏(هزج)‏
8 ايمن مشو اى حکمِ تو از حکمِ سدوماز تيرِ سحرگاه و دعاى مظلوم
9 و زبانِ زبان اين معنى با او تکرار کرده:
10 شعر ‏(بيط)‏
11 عليك بالعدلِ إن وَلّيتَ مملکتةًو اٌحذر من الجَور فيها غايةَ لخذَرِ
12 فالُملكَ يبنقَى مع الکُفْرِ البهيم ولايبقَى مع الجورِ فى بدوِ ولا حصَرِ
13 و هاتفِ حرکاتِ روز و شب بها او گفته: هر گه در منصبِ پاذشاهى بمتابعتِ
14 ملاعبِ و ملاهى مشغول شوذ و بحکمِ نقصانِ عدل و خسرانِ عقل از استعمالِ
15 حلم و فصل مهجور مانذ چون برزگرى بوَذ کى تخم در زمين پرا کنذ و در
34

1 تعهّدِ باز و وفوتِ آب داذن غفلت بَززَذ، تاريخِ او و تخمِ دهقان باطل گردذ،
2 و بببِ اصاعتِ آبِ جوى آبِ روى او صايع شوذ، و سببِ صختِ اقبالِ او
3 بعلّتِ تخمهء ادبار فنا پذيرذ، خايب و خاسر و مُدبِر و مُغلس گردذ، و زبانِ
4 روزگار با او گويذ:
5 مصراع ‏(بيط)‏
6 مَن يزرَعِ الشَوْكَ لم يحصود بِهِ العِنَبا
7 بيت ‏(خفيف)‏
8 هر چه کارى بَرَش همان دِر وَيوانچه گوئى جوابِ آن شنوى
9 و چون صاحبِ دولت با کتابِ شهوت و ارتکابِ نهمت از تحصيلِ
10 دولت و تدبيرِمملکت باز مانذ و در سکرِ غفلت از شکرِ نعمت غافل گردذ
11 بسببِ دوامِ مستى دولتِ او روى در فستى آرذ و بر خاطرِ او گذرذ کى وَلَبَّ
12 شبوةِ ساعةٍ اورثتْ خُزنﴽ طويلا، قاصدانِ دولت ازمملکتِ او طعمهء
13 مفاصد سازند، و خصمانِ صعيف فرصتِ تويف طلب کردن گيرند، و نوّاب
14 از براى حفظِ مراسمِ خويش مکارمِ ديانت و امانت بگذارند، و رێاياى مملکت را
15 در معرضِ مُؤَن و عوارض آرند، ولايت خراب گردذ و رعايا مستأصَل
16 شوند، فترت در مملك پيذا آيذ و اختلال و انتشار در دولت ظاهر گردذ،
17 آنگاه مَثَلِ او چنان بوَذ کى مردى از بُنِ ديوار خاك بر مى دارذ و بامِ خانه
35

1 مى اندايند، هر چه زوذتر خانه با زمين برابر شوذ، و گويند مَثَلُ المِلكِ الذّى
2 يعمُرُ خزانتَهء من امولِ رعيّتِه کمَثَلِ مَنْ يُطيّنُ سَظحَ بيته بما يقتلعُ
3 من اساس بُنْيانِه ، و روزگار اين بيت فرو خوانذ:
4 بيت ‏(خفيف)‏
5 از رعيّت شهى کى مايه ربوذبُنِ ديوار کند وبان اندوذ
6 پس آن پادشاه بر قصيّتِ عدل و انصاف مى رفت و رێايا را در ظّلِ چترِ
7 رێايت از آفت و عاهت در پناهِ حياطت و عنايت نگاه مى داشت، چنانك
8 در اطرافِ ممالك و اکنافِ مسالكِ او شاهين با کبك مسامحت مى نموذ و گرگ
9 با ميش مصالحت مى جُست:
10 شعر ‏(وافر)‏
11 بِشامِلِ عدله فى الارضِ تَرعَيمع الاسدِ السوائمُ فى المسامِ
12 ولا تعدو الذِئابُ على نعاجٍولاتَهوى البُزاةُ الى حمامِ
13 از شراب خانهء احسان کأسِ فصل بر دستِ افاصل بايذ نهاذ، و از داروخانهء
14 عدل سکنگبينِ تخفيف بمحرورانِ رعيّت بايذ داذ، و چون مُلكِ موررث
15 و خزانهء مکتب حاصل باشذ آن اَوْلى ترکى در نهايتِ اعمار بتركِ اسفار
16 گفت شوذ، و در ظيافتِ دولت طُفيليانِ مملکت را مرحبائى و طالَ بقاثى
17 شنوانيذه آيذ، کى چون بساطِ دولت از شاذروانِ مملکت طىّ پذيرذ و ايّامِ
18 بهارِ جوانى بخزانِ پيرى مزاجِ دى گيرذ و مال دست مالِ وارث و حادث
36

1 شوذ، شمعِ زندگانى را جان بلب رسذ، و چراغِ امل بباذِ اجل فرو ميرذ، و روزگار اين ابيات خانذ:
2 شعر ‏(منرح)‏
3 مَا لذّة المرءِ فى الحيوَاةِ واِنْعاش طويلﴽ فالموتُ لاحِقُها
4 مَن لم يمُت عِبطَةً يَمُت هَرَمﴽلَلمَوُتُ کأسُ و المرهُ ذاِئقُها
5 بيت ‏(خفيف)‏
6 دست در روزگار مى نثنَوَذپاى عمر استوار مى نشوذ
7 شاهدى خوب صورت است املدر دل و ديذه خوار مى نشوذ
8 شاذ مى زى کى در عروسىِ مرگرنگِ چندين نگار مى نشوذ
9 هر روز از رقبهء طباح تارُکبهء رواح و از خروجِ ظلام تا دخولِ شام بر مسندِ
10 مظالم نشستى، و در مصالحِ ممالك سخن پيوستى، و چون حِدقهء ايّام بظلام
11 مکحّل شدى و سجنجلهاى عالمِ بالا بصيقلِ کواکب مصقّل گشتى با خواّصِ
12 دولت در حخرهء خلوت نشستى و گفتى: دامنِ شبِ وصل را پيش ازانك صبحِ
13 مجر طلوع کنذ و کواکبِ سعودِ شباب در مغربِ شيب غروب و افول نمايذ،
14 بدستِ طرب محکم بايذ داشت، چه هر که در حالتِ و داغ از لذّتِ اجتماع ياذ
15 نکنذ اورا از قُرب و بُعدِ معثوق خبر نبوَذ و از حالِ اتّصال و افتراق اثر نباشذ:
37

1 مصراع ‏(کامل)‏
2 بالُبعدِ يُعرَفُ قيمةُ التقريب
3 بيت ‏(خفيف)‏
4 هر که در راهِ عشق صادق نيستجز مرائى و جز منافق نيست
5 و از بهرِ آنك در بيصهء مرغِ مَلك فَزخ و جودى نداشت اوقات و ساعات
6 در فکرت و حيرت مى گذاشت، و با خوذ مى گفت: دوحهء جهان دارى
7 بى غُصنى وأصلِ بزرگوارى بى فرعى است، اگر بساطِ امل دستِ اجل
8 در نوردذ چهار بالشِ مُلك عاطل و صايع مانذ

Section 2

37


9 روزى درين معنى فکرتى مى کرد، و يکى از مخدّراتِ حرم کى با
10 جمالِ کياست کمالِ فراست داشت و بسرمايهء شهامت و پيرايهء حذاقت متحلّى
11 بوذ در پيشِ تختِ شاه بخدمث حاصر آمذه بوذ، و آثارِ تفکّر و دلايلِ تغيّر در
12 ناصيهء پادشاه مشاهدت مى کرد، فامّا بمجرّدِ تفرّس تجسّس جايز نمى شمرد کى
13 لايقِ مروّت و موافقِ خدمت نمى آمذ، چه از صمايرِ ملوك استخبار کردن و از
14 سرايرِ ايشان استفسار نموذن بابتِ خرذمندان نبوَذ، و چون فکرتِ شاه
15 بتطويل کشيذ و آثارِ حزن بحّدِ اکسار انجاميذ مخدَّره بطريقِ تلطّف تعرّف
16 احوال نموذن ساخت، و از موجبِ تغيّر بحث گرفت و گفت: مدّتِ عمرِ شاه
17 بِامدادِلطفِ کردگار با امتدادِ روزگار مقرون باذ، بحمداللّه و منّه جهان
18 بعواطفِ عدلِ شاهى معمور است و جهانيان بلواطفِ فصلِ پادشاهى مسرور

38

1 اند، اقليمِ ملك بداذ و عدل آباذست، و رعيّت از کُلَف و مُؤَن آزاذند، و دوستان
2 بذين حصرت تقرّب مى کنند و دشمان ازين دولت تجنّب مى نمايند، طاوسِ
3 کامرانى در رياضِ امانى جلوت مى کنذ، و سيمرغِ سيادت در باغِ سعدات
4 مى خرامذ، و باطراف و اکنافِ عالم صيت عدلِ او ساير است، و ببرّ و بحرِ
5 گيتى ذکرِ فصلِ او داير:
6 شعر ‏(طويل)‏
7 فسار به مَن لا يسيرُ مُشِمرّﴽوغنَّى به مَن لا يُغَنّىِ مُغَرِّدا
8 پاذشاه ـ کى همواره بکامِ نيك خواه باذ ـ در حرمِ اين ارم متغيّر است، و در
9 غياصِ اين رياض متفکّر، و آثار تغيّر و تفکّر در بَشَرَهء ميمون کي صحيفهء اقبال
10 و ديباجهء حلال است مشاهده مى توان کرد، باعثِ اين تغيّر و موجبِ اين
11 تفکّر چيست، اگر بنده را محرم دارذ اطلاع فرمايذ، تا در تحمّلِ اَعباى آن حال
12 شرايطِ موافقتِ طاعت دارى و رسم مظاهرتِ خدمتگارى بجاى آرذ، و بر
13 حسبِ استطاعت و مقدارِ طاقت طاعت و مطاوعت نمايذ، غبارِ غموم و صداى
14 هموم از سطحِ آينهء خاطرِ ێاطر بز ذايذ:
15 بيت ‏(هزج)‏
16 فرمان ترا کى هست نافذبر جان رهى کشذ به پيشت
17 پادشاه چون لطفِ مفاوصت و حسنِ محاورتِ مخدَّره کى حقوقِ سابق
39

1 و اهليّتِ اعتمادِ لاحق داشت بديذ گفت: موجبِ فکرت و صجرتِ من مخافتِ
2 اعداى مملکت و موافقتِ اولياى دولت نيست کى حصنِ مُلكِ من عدل است،
3 و قواعدِ هر دولت و اساسِ هر مملکت کى بر بنياذِ عدل و نصفت نهاذه شوذ
4 از حسدِ دوستان و مکرِ دشمنان در پناهِ عصمت مانذ، و از مداحلتِ خصمان
5 و مزاحمتِ متعدّيان در جوارِ سلامت آيذ:
6 بيت ‏(خفيف)‏
7 عدل کن زانك در ولايثِ دلدرِ پيغمبرى زنذ عادل
8 فامّا ندان کى جِدِّ روزگار بى هَزْل و قبولِ او بى عَزْل نيست، بر اثرِ
9 هر سورى ماتمى دهذ و از پسِ هر شاذيغمى پيش آرذ، و آدمى را از تجرّعِ
10 کأس اجل و تحمّلِ صربت شمشيرِ بو بحيى چاره نيست
11 شعر ‏(کامل)‏
12 الموتُ آتُ و النفوسُ نفائسُو المُسْتَغِرُّ بما لدَيه الاحمُق
13 رباعى
14 اى آنك تو در زيرِ چهار و هفتيوز هفت و چهار دايم اندر تفتى
15 غم خور دايم کى در رم آگفتياين مايه ندانى کى چو رفتى رفتى
40

1 هر آينه روزى نداى اجل سماع بايذ کرد و مملکت و دولت را بصرورت و داع بايذ
2 نموذ، کى بهار بى خزان و وصل بى هجران نبوَذ، مرا عقب و خلفى نيست کى بر
3 سريرِ مملکت نشينذ و اين منصبِ پادشاهى را از تعرّضِ استيلاى دشمان صيانت
4 کنذ، و از تزاحمِ خصمان و تواردِ مزاهمان نگاه دارذ، و رعاياى اين ممالك
5 بمدّتِ ملكِ ما در دامن امن و فراغت و خصب و رفايت اعتياد و عادت گرفته
6 اند و با تخفيف و ترفيه الف يافته، و آبا و اجدادِ ايشان بغذاى احسان پرورده شذه
7 و بنين و بناتِ ايشان در مهدِ عهدِ دولتِ ما بشيرِ کرم نشو و تربيت يافته، اگر
8 پادشاهى جاير بر ايشان قادر گردذ و صرصرِ قهر بر ايشان و زذ در هاجرهء
9 حادثه و حرارتِ حرورِ ظلم و صَيم روز چگونه گذارند، و در شبهاى يلداى
10 ظلم کيآفتاب ملكِ من بمغربِ زوال افول نمايذ چراغِ فراغ چگونه افروزنذ،

Section 3

40


11 مخدّره چون اين کلمات و مقدّمات بشنيذ قطراتِ عَبرات از ديذه فرو
12 باريذ و نَفَسِ سرد از سينه بر کشيذ و گفت:
13 بيت ‏(هزج)‏
14 آن روز مباذ هرگز اى جان و جهانکز وصلِ تو محروم شوذ اين دل و جان
15 هرگز مباذ روزى کى عروسِ ملك از زيورِ عدلِ شاه عاطل مانذ و از
16 باسِ فصل و کرمِ او عارى گردذ، و اميذ از فصلِ آفريذگار آنست کى
17 وارثِ اعمار و اعمالِ ما بندگان بقاى دولت و دوامِ سلطنتِ شاه باشذ، و مباذا کى

41

1 اسماعِ ما بندگان نعيبِ غرابِ فراق استماعکند، و اگر پادشاه را ارادتِ خَلَفى
2 شايسته و عقبى رسيد است آن تمنّى بصفاى طويّت و خلوسِ نيّت و عرض
3 داذنِ حاجت بدرگاه اکرم الاکرمين و ارحم الراحمين ميسّر و مهيّا شوذ، و چون
4 خلاصهء مقصود و زبدهء مطلوب آسايش صُعَفا و آرامشِ رعايا و صلاحِ مردمان
5 و فراغِ بال و حسنِ حالِ ايشانست از کمالِ لطفِ الهى اجابتِ اين دعا و افادتِ اين
6 تمنّى بديع و غريب نباشد، چنانك مى فرمايذ قوله عزّ و جلّ: اُذغونى أَستجبْ لکم

Section 4

41


7 شاه چون اين مقدمات بشنيذ صدغات وصِلات بزهّاد و عبّاد
8 فرستاذ و نذورِ خيرات و نوافلِ طاعات بجاى آورد، و چون خسروِ سيتارگان
9 سيمرغ وار در پسِ کوهِ قافِ افق پنهان شذ و بر وِطاى کحلىِ آسمان
10 ستارگان دُرفشان شذند بموصعى متبرّك و بُقعه ئمبارك در آمذ، و وصايف
11 صلوات و شرايطِ اقامت کرد، و بزبانِ تصرّع و بيانِ تخشّع قصّهء
12 نيازمندى شرح داذ و رقعهء حاجت بسرادقِ جلال عرصه داشت و گفت: اى
13 کريمى کى متحيرّانِ باديهء حيرت و سرگشتگانِ تيهِ صلالت از حرمِ کرمِ تو
14 عنايت و رعايت طلب مى کنند، مکنونِ صماير و مصمونِ سراير بر تو پوشيذه نيست،
15 از کرمِ تو سزذ کى حاجبِ من باجابت مقرون گردانى! چون صبحِ صادق از
16 مطلعِ آفاق شارق فشت اعلامِ خورشيذ پيذا آمذ و راياتِ تير و ناهيذ
17 ناپيذا شذ شاه با مخدَّره خلوت کرد و مصاى تقدير با صفاى تدبير موافق افتاذ،

42

1 و باز دواجِ ابوَين امتزاجِ مائَين حاصل آمذ، و مُسرعِ نطفه بمشرعِ رحم رسيذ،
2 ايّامِ وصعِ حمل در فذشت، هنگامِ مهد و قماط در رسيذ، دُرّى شاهوار از
3 صدفِ رحم بمهبصِ صهور آمذ کى در جمال يوسفِ عهد و در کمال مسيحِ مهد
4 بوذ، با حواّسِ سليم و اعصاى مستقيم، مخايلِ نجابت بر ناصيهء او معيَّن، و دلايلِ
5 شهامت بر جبينِ او مبيَّن، عقل در وى آثارِ جهاندارى مشاهدت مى کرد،
6 و خرذ از وى انوارِ کرم و بزرگوارى معايآه کرد و مى گفت:
7 شعر ‏(سريع)‏
8 بدرُ و شمسُ وَلَدا کوکبااقسمتَ باللّه لقد انجنبَا
9 ثَلثةُ تُشرُق انوارُهالا بَدّلتْ من مَشْرقٍ مَغْربَا

Section 5

42


10 چون آن ميوه از شکوفهء وجود بيرون آمذ و آن فرخِ مبارك از بيصهء
11 رحم بصحرا رسيذ شاه بايفاى نذور و اتمامِ سرور نعمتهاى فاخر و مالهاى وافر
12 بخيرات صرف کرد، و حکما واصلِ نجو مرا مثال داذ تا طالعِ مسقطِ نطفه
13 و محطِّ رأس و کيفيّتِ اشکالِ افلاك و کميّتِ حرکاتِ سيّارات و ماهيّتِ اسباب
14 و اوتاد و اربابِ بيوتات و تسديسات و تثليثات و مقارنه و مقابلهء کواکب بر
15 طِريقِ ايشان و اتقان ملوم کردند، تاريخِشهور و سنين باز ديذند، و شاهرا
16 بشارت داذنذ کى: شاد باش و جاويذ زى! کى اين فرزند شرف تبار و از ملوك
17 ماصيهء اين خانذان ياذگار خواهذ بوذ، و نامِ بزرگِ ايشانرا برسومِ حميده

43

1 و اخلاقِ مرصيّه زنده خواهذ گردانيذ، و در چهار باشِ مملکت و مسندِ سلطنت
2 چون افريذون و جم عمر يابذ، و جهان در صبطِ أيالت وحفظ سياست
3 آرذ، و بر ملوكِ روى زمين بعلم و حکمت و سخا و مکرمت و مکارمِ اخلاق
4 و مآثرِ اعراق ترجيح يابذ، و در مدّتِ چندين سال از عمرِ او گذشته اورا
5 خطرى باشذ بجان، و لکن بفصلِ کردگار و عنايتِ شهريار آن واقعه سهل
6 گردذ، و آن معصل يّسير پذيرذ، و اقبال و ظفر قرين و فثح و نصرت هم نشينِ
7 او شوذ، و هيچ غبارى بر دفحاتِ کمال او ننشينذ و هيچ مکروهى نبينذ

Section 6

43


8 آنگاه دايهء مستقيم بنيتِ معتدل هيأت لطيف طبيعتِ کريم جبلّت
9 بياوردند و شاه زاذه را بذو داذند، تا درمهّبِ صَبا و شمال تربيت مى
10 داذ، و شاه زاذه قوّت مى گرفت، و چون عددِ سالِ او بدوازده رسيذ
11 پاذشاه اورا بمؤدّب فرستاذ، تا فرهنگ و آدابِ ملوك بياموزذ، و در مدّتِ ده
12 سال هيچ چيز از مداركِ علوم ياذ نگرفت و ائرى ظاهر نگشت، شاه بدان سبب
13 صجر و تنگ دل شذ، و مثال داذ تا فيلسوفانرا حاصر کردند و محفلى عقد فرموذ،
14 و با ايشان بطريقِ استشارت و استخارت گفت: ملوك را از معرفتِ شروطِ
15 رياست و شناختانِ لوازمِ سياست و فيصِ فصل و بسطِ عدل و فکرتِ صحيح و رأى

44

1 نجيح و حلّ و عقدِ اولياى دولت و خفص و رفعِ اعداى مملکت و قمعِ دشمنان
2 و قهرِ حاسدان و تربيتِ اوليا و تخويفِ اعدا و حّلِ مشکلات و دفعِ مُعصلات
3 و آيينِ جهان دارى بر سُننِ بزرگوارى و شرايعِ فُتوّت و لوازمِ مُرُوّت و استمالتِ
4 دوستان و استقالتِ عترتِ خدمتکاران چارهنبوَذ کى مناصبِ مُلك جز بفراستِ
5 کامل و سياستِ شامل و احرازِ ارْآ و افاصت آلا مصبوط نتوان کرد، هر که
6 از جملهء فلاسفه باتمامِ اين مهمّ اهتمام نمايذ و بمواجبِ اين خدمت قيام کنذ
7 و شرايطِ شفقت و لوازمِ نصيحت بجاى آرذ و اورا دقايقِ علم و حکمت تعليم
8 و تلقين کند و بعدل و فصل محتظى و متوفّر گردانذ چنانك بِامدادِ علم و حکمت
9 مستعِدِّ سريرِ مملکت و سلطنت شوذ، از بهرِ آنك بازِ سپيذ هرچند شايسته
10 و در خور بوَذ تا رنجِ تعليم و بيذارى نکشذ و برياصت تأديب و تهذيب نيابذ
11 جلاجلِ زرّين بر پاى او نبندنذ و از دستِ سلاطين مرکبِ او نسازنذ، و همچنين
12 زر و نقره چون از معدن بيرون آيذ با کدورتِ کان ننتزج و نختلط باشذ
13 تا در پوتهء امتحان ننهند و بتقويبِ آتش غَش و کدورت از وى جذا نگردانند
14 خالص و صافى نشوذ و مستحّقِ خلخالِ عروسان و تاجِ شاهان نگردذ:
15 شعر ‏(مجنث)‏
16 فما على التِبرِ عارُفى النارِ حين يُقَلَّبُ

Section 7

45


1 حکما و وزرا بر وى آفرين گفتند و با صابتِ رأى و اجابتِ رويّتِ
2 او وُثوق و اعتماد زيادت کردند و گفتند:
3 شعر ‏(هزج)‏
4 اى رأىِ توبر سپهرِ تدبيرصورت گرِآفتابِ تقدير
5 رازِ گرهِ پياز مانندپيشِ دلِ تو برهندچون شير
6 نهالى کى در چمنِ ملكِ شاهى رُسته باشذ و در رياضِ دولتِ پاذشاهى تربيت
7 يافته چون سحابِ افاصتِ علوم صحايفِ اوراقِ اشجار و انوار و ازهارِ
8 اورا از غبارِ غفلت و نسيان بشويذ، نسيمِ شميمِ او عالم را معطّر و مبخّر
9 گردانذ. پساز ملهء آن هزار فيلسوف هفت را اختيار کردند، و زمانِ اين
10 مهّم بکفايت و اناملِ تدبيرِ ايشان داذند، و اين هفت حکيم سه شبانروز
11 بنشستند و درين معنى خوض نمذند و در طالعِ ولادتِ شاه زاذه نظرى
12 کردند، هريك رأى مى نهاذند، هيچ کس شروع کردن اندرين باب صواب
13 نديذ و گفتند: چون در مدّتِ ده سال هچّيز از انواعِ علم و حکمت
14 نياموخت و طبعِ او تعليم و تلقين نفذيرفت، با آنك در بدوِ نشو و ابتداى نما
15 بوذ، و قريحتِ او بر تعلّمو تأدّب الف نگرفت و مؤدَّب و مرتاض نگشت اکنون
16 مستحيل است کى تعليم قبول کنذ، چون آهى کى در خاكِ نمگين بمانذ ژنگار

46

1 بر آرذ و اگر ديرتر بمانذ تمامىِ جوهرِ او ژنگ بخورذ، و بعد ازان بآتش و دارو
2 اصلاح و اخلاص نپذيرذ، و همچنين نهالى کى کژ رُسته باشذ اگر در تقويمِ او زيادت
3 تکلّفى و تکليفى روذ بشکنذ و باطل گردذ، و رنجِ تعهّدِ او صايع شوَذ

Section 8

46


4 سندباذ کى يکى بوذ از جملهء اين هفت حکيم گفت نُحوستى بطالعِ اين
5 کوذك متّصل بوذ اکنون آن مناحيس زايل مى شوذ، من اورا قبول کنم و جملهء
6 علوم در آموزم، از بهرِ آن آدمى بحيلت مرغ را از هوا در آرذ و ماهى را
7 از قعرِ دريا بر آرذ و بهيمهء توسنِ و حشى را اَلوف و مرتاض گردانذ، فيلسوفان
8 گفتند: سندباذ بر ما بفصل و علم راجح است، و در ميانِ ما کسى از وى
9 مستجمع تر نيست کى روزگار اورا بر افادتِ علومو افاصتِ حکمت و دانش
10 مستفرق داشته است، و هر مرغى را کى چينهء تربيت او دهذ با سيمرغ هم
11 عنانى کنذ و با طاؤس هم آشيانى نمايذ، و هر جمالى را کى مشّاطگى عقلِ او کنذ
12 و حَلِىّ پيرايهء قريحتِ او بندذ بآفتاب برابرى و با ماه هم سرى توانذ کرد،
13 نفسِ اورا خواّصِ دمِ مسيحاست و نظرِ اورا تأثيرِ طبعِ کيميا. سندباذ
14 گفت: بلى هر چند من حکيم و ێالمم، اما بگفتارِ شما مغرور نشوم و بدندمهء شما

47

1 فريفته نگردم، چنانك آن حمدونه بگفتارِ روباه در تله افتاذ، پرسيذند کى
2 چگونه بوذ آن داستان باز گوى!

Section D.1

47


3 ١ ـ داستانِ حمدونه با روباه و ماهى
4 سندباذ گفت: آورده اند کى روباهى در شارعِ راهى ماهيئ ديذ، با خوذ
5 انديشيذ کى اين موصع دريا وروذ نيست و نه دکاّنِ صيّاد و ماهى فروش است
6 کى ماهى توانذ بوذ، اين بى بهانهء و تعبيهء نباشذ، ماهى بگذاشت و راه بر گرفت،
7 در راه با حمدونهء مقابله شذ، روباه بر حمدونه سلام گفت و شرطِ تحيّت و مراسمِ
8 خدمث بجاى آورد و گفت: مرا نخجيران و دذان بحکمِ اعتمادى بر سالت و سفارت
9 نزديكِ تو فرستاذه اند و پيغامها داذه مى گويند: تا اين غايت پادشاهِ سباع شير
10 بوذ و ما رابظلم و خونخوارى رنجها فراوان نموذ، اکنون مى خواهيم کى
11 اورا از مُلك و پادشاهى معزول کنيم، و زمامِ اين مهمّ در دستِ تدبيرِ صايبِ
12 تو نهيم، اگر قبول کنى و رغبت نمائى و به تمشيتِ اين کار اعتناق واجب دارى
13 بفلان موصع آى، حمدونه را طمعِ ملك و پادشاهى در ربوذ، و بر فور با روباه
14 باز گشت، روباه چون دانست کى نزديكِ ماگى رسيذند بيستاذ و دستها نمناجات

48

1 بگشاذ و گفت: اى پادشاهى کى عق و جهل در دماغها تو ترکيب کنى
2 و دانش و سَفَه در دلها تو جمع آرى، قوله تعالى يؤْتيِاَلِحکمَةَ مَن يَشَآٍُ و مَن
3 اگر اين اشارت تحقيق<add 2/269>يُؤتَ اَلحکمةَ فقد اُوِتىَ خَيْرﴽ کثپرﴽ
4 دارذ مارا بچيزيبشارت دهى کى هيچ صاحب دولت مثل ومانندِ آن
5 نديذه بوَذ، چون گامى چندبزذند ماهيئ پذيذ آمذ، روباه گفت: اللّه اکبر
6 و الخليفةُ جعفر، اينك عالتِ آنك دعاى من باجابت مقرون گشت، تا چنين
7 علامتى پيذا آمذ و چنين کرامتى روى نموذ، اکنون تو بذين نعمت سزاوارترى.
8 حمدونه اينعشوها چون شکر بحورد، و بر آبِ کار سوى ماهى رفت و دست
9 دراز کرد. رسنهاى دام بجَست و پاى حمدونه سخت بگرفت و محکم ببست،
10 و ماهى از دام جذا شذ، روباهپيشتر رفت، وماهى خوردن گرفت، حمدونه
11 گفت: آن چيست که تو مى خورى و اين چيست کى مرا سخت گرفتست،
12 جواب داذ کى پادشاهانرا از بند و زندان چاره نبوَذ، و رعايارا از لقمه و طعمه
13 گزير نباشذ

Section 9

48


14 حکمابر سندباذثنا کردند و گفتند:
15 شعر ‏(وافر)‏
16 لَكَ الِدْحُ المُعلّىَ فى المعاليِاِذَا اَزدحم الکرامُ على القداحِ

49

1 سندباذ را در هر باب خصلِ سبّاق، بر اطلاق، معيَّن است، خصوصﴽ کى بر سنّ
2 و تقذم در شروعِ علوم بر هر صنفى، و مبادرت در خوض در هر فنّى، همواره
3 جمالِ حالِ او بزلف و خالِ فصل و حکمت آراسته بوذه است، و گلزارِ الفاظِ او
4 از خاكِ کذب و خلاف پيراوته. سندباذ گفت:من نگويم از شما ذانا ترم،
5 و نيز نگويم نادانتر، چنانك آن اشترگفت با گرگ و روباه. حکما پرسيذند:
6 چگونه بوذ آن داستان؟ باز گوى!

Section D.2

49


7 ٢ ـ داستان گرگ و روباه و اشتر
8 سندباذ گفت: آورده اند کى در مامصىِ شهور و سنين، اشترى و گرگى
9 و روباهى در راهى مرافقت نموذند، و از روى مصاحبت مسافرى کردند،
10 و با ايشان از وجهِ زاد و توشه گردهء بيش نبوذ، و چون زمانى برفتند، و رنجِ
11 راه و عناى سفر در ايشان اثر کرد، و حرارتِ عطش قوّت گرفت، و ببوستِ
12 مَجَاعت استيلا آورد، بر لبِ آبى بنشستند، و ميانِ ايشان از براى گرده مخاصمت
13 و مجادلتى رفت. هر کس از ايشان بر استحقاقِ خويش بيانى و برهانى
14 مى نموذى، تا آخر الامر بر آن قرار گرفت کى هر کذام از ايشان
15 بژاذ بيشتر، بذين گرده خوردن أولى تر. گرگ گفت: پيش از انك خذاى

50

1 تعالى اين جهان بياريذ، مرا هفت روز پيشتر ماذرم بزاذ. روباه گفت:
2 راست مى گوئى، من آن شب در آن موصع حاصر بذم، و شمارا چراغ فرامى داشتم،
3 و ماذرت را اعانتمى کردم. اشتر چون مقالاتِ گرگ و روباه بران گونه شنيذ
4 گردن راز کرد و گرده بر گرفت و بخورد، و گفت: هر که مرا بينذ، بحقيقت
5 دانذ، کى من دوش نزاذه ام از ماذر، و از شما بسيار کلانترم، و جهان
6 از شما زيادت ديذه ام، و بار بيشتر کشيذه ام

Section 10

50


7 پس جمله حکما بر آن اتّفاق کردند کى درِ اين حادثه را جز کفايتِ
8 سندباذ کليذ نتوانذ بوذ، و بسمعِ شاه اِنها کردند. شاه مثال داذ تا سندباذ حاصر
9 آمذ، و شرف تقريب، و ترحيب يافت، و بمفاوصت و محاورت مشرّف گشت. شاه
10 گفت: اين فرزند زبدهء دولت، و خلاصهء مملك، و عنوانِ مسرّت، و فهرست بهجتِ
11 منست، و در مدّتِ امتدادِ عمرِ من از دوحهء وجود ثمره بيش ازين ظاهر
12 نگشثست. بايذ کى اورا مکارمِ اخلاق، و محامدِاو صاف، و مقاييسِ سياست،
13 و قوانين رياست، و آدابِ سلطنت، و دقايقِ شريعت، و حقايقِ طريقت، تفهيم
14 و تقديم کنى، تا مجرّب و مهذّب گردذ. بعد از فصلِ اکرم الا کرمين،
15 و فيصِ ارحم الراحمين، ثقت و اعتماد بر کفايت و شهامتِتست. و چون آثارِ

51

1 آن بر صفحاتِ احوال، و حواشى اعمالِ او ظاهر گردذ، حقوق مناصحت
2 در شرايطِمکرمت بأدا رسانيذه آيذ. سندباذ خدمت کرد، و گفت: هر چه
3 در وُسعِ بشريت مملن شوذ، از تقريرِ لوازمِ نصايح، و مواجبِ تعليم بغايتِ
4 طاقت، و قُصاراى مکنت تقديم کرده آيذ

Section 11

51


5 پس بتعليمِشاه زاده مشغول گشت، و آنچ از صُرَف و نُتَف، و نُکَت
6 و دقايقِ علوم بود، به بيان و برهان با او ميگفت، و بسمعِ ميمونِ او مى رسانيذ.
7 اما بحکمِ آنك شاهزاده در حداثتِ سنّ، ودايتِ صِبا بوذ، آن غُرَر و دُرَر چون
8 صَبا مى شمرد، و دل بر تحصيلِ ێلم، تحمّل اعباريمشقّتِ حفظ و تکرار نمى
9 نهاذ. تا مدّتى برين گذشت و در خزينهء سينهء او از نقودِ علوم حيچّيز مدّخر
10 نشذ، و سنباذ آنچ در وطاى طاقت، و وعاى قدرت او گنجيذ، از تهيم و تعليم
11 مجهودِ خويش بذل مى کرد، و در صباح و مسا، بلعلّ و عَسَى، روزگارى مى
12 بُرد، و منطظرِ فزصتى مى بوذ، و ساعاتِ سعاد ترا چشم مى داشت، و مى گفت:
13 لعّل اللّه يُحدِثُ بعد ذلك أمرﴽ:
14 بيت ‏(هزج)‏
15 مى آموزم تا بتن اندر جانستنتوان دانست بو کى بتوان دانست

52

1 اين معنى بسمعِ شاه اِنها کردند، تحيّر بر خاطرِ عاطرِ او مستولى شذ، و با خوذ
2 گفت: آخر مردِ صيقل به تثبّت و تأنّى از جوهرِ آهنِ ظُلمانى بروزى چند
3 آينهء ميکنذ، کى جوهرِ مظلمِ او، در صقالت و صفوت بحدّى مى گشذ، کى عکس نماى
4 مى فردذ، و مُحاکىِ لطايف<add 64/3>محاسنِ و صَوَّرَ کُمُ، فاَخَسَن صُوَرَ کُمُ
5 هيآتِ بشر مى شوذ، جنانك مطالعهء آياتِ مجدِ پاذشاهى، و تماشاى رياضِ صنايعِ
6 الهى، بواسطهء او ممکن مى گردذ. أجزاى طبيعت و قريحتِ فرزندِمن از آهن
7 صلب تر، و از جوهرِ او مظلم تر نيست. بدايعِ تعليم، و صنايعِ اين حکيم را
8 اثرى بايستى، و مُقاساتِ رنجهاى اورا کى درين مدّت تحمّل کردست تأثيرى.
9 پس با خوذ اين بيت مى گفت:
10 بيت ‏(وافر)‏
11 وکُلُّ شَديدةِ نزلتْ بِحَيِّسَيَأْتىِ بعدَ شِدِّتهاَ رَخإَ
12 بيت ‏(هزج)‏
13 زين بيش غم زمانه نتوان خوردنچه توان کردن چو هيچ نتوان کردن

Section 12

52


14 شاه بذين سبب متفکّر شذ، و آثارِ تغيّر بر صفحاتِ وَحَبناتِ او صاهر
15 گشت. وزرا و ندما زبانِ استفسار بگشاذند، کى موجبِ تغيّرِ طبعِ کريمِ پاذشاه
16 چيست؟ گفت:

53

1 بيت ‏(هزج)‏
2 آنرا کى غمى بوَذ کى بتوانذ گفتغم از دِل خوذ بگفت بتوانذ رُفت
3 شعر ‏(متقارب)‏
4 و قائلَةٍ ِلْم عَرَتْكَ الهموُمُو امْرُكَ مُتثَلُ فى الاُمَم
5 فَتلْتُ دَعينى على غُصّتيفإِنَّ الهُمُومَ بقدرِ الهِمَم
6 آرى خوش دلى عنقاى مُغرب، و کبريتِ احمر، و زمرّدِ اصفر است. هر کسى را
7 بقَدرِ همّت، ولايقِ حالت، فکرتى و حيرتى است:
8 بيت ‏(هزج)‏
9 آنکس کى دلى خوش بجهان آوردستاز خانهء سيمرغ نشان اوردست
10 پس فرموذ: بدانيذ کى خاطرم را بجانبِ اين فرزند نظرى عظيم و التفاتى
11 تمام است، و تا اين غايت منتظر مى بوذم، کى در رياضِ طبعِ او نهالى از عقل
12 بثمرهء علم رسذ، يا در چمنِ دلِ او خُصرتى و نَصرتى ظاهر شوذ، کى بسِمَتِ
13 علم موسوم و مذکور گردذ، خوذ سندباذ پُتك بر آهنِ سرد مى زذه است
14 و بر روى آب نقش مى کرده، و راست گفته اند:
15 شعر ‏(بيت)‏
16 فَقْرُ الجهولِ بلا قلبِ الى اَدَبٍفَقْرُ الحِمَار بلا رَأسٍ الى رَسَنِ
54

1 بيت ‏(رمل)‏
2 هست بُردن علم و دانش نزدِنادان همچنانك
3 پيشِ کر بربط سراى و پيشِ کور آينه دار
4 آخر آوازى در کوهى دهى، صدائى باز دهذ، و در تّلِ ريگ چاهى کَنى. آبى
5 پذيذ آيذ، اادتِ تعليم، و افاصتِ تلقينِ سندباذ را اثر کم ازان نبوَذ. مثال داذ
6 تا سندباذ را حاصر کردند، واين معانى شرح داذ. و گفت: اسبِ توسنى را کى
7 برايصى دهند، تعليمِ رايص در دقايقِ رياصت بهيمه را مُرتاض مى گردانذ، و معلَّم
8 و مهذّب مى کنذ، تا باشاراتِ عنان، و حرکتِ رکاب، بر خفيّات و جليّاتِ
9 ارادتِ او مطّلع و مُشرِف مى شوذ. توستى را کى باعثِ و حشم است،
10 و داع ميکنذ، و طبعِ بهيمى را کى داعيهء بى خويشتنى، و مهيّجِ خليع العذارى
11 است، از خوذ دور مى گردانذ، و آن در مدّتى يسير تيسير مى پذيرذ. چرا
12 بايذ کى قريحت و جبلّت شاه زاذه، کى از ارومهء کرام، و دوحهء اشراف است،
13 با چندين مواظبت و مداومت، و مشقّتِ تعلّم، و محنتِ تعليم، با ادت و حکمت اِلف
14 نگيرذ؟ و نهالى کى زيتِ حمنِ دين و دولت، و آرايشِ باغِ ملك و ملّت خواهذ
15 بوذ، مثمر نگردذ؟ مگر در تربيت و رعايت جانبِ عزيزِ او غفلت و تقصيرى
16 جايز داشته اى؟ سندباذ چون اين مقدّمات بشنيذ بر پاى خاست، و از شاه
17 و حاصران دستور خواست، و گفت: بقاى اکابر دولت، و اماثلِ حصرت، در
55

1 ظلالِ جلال و مزيدِ اجلال باذ! تمهيدِ اعذار در مقابلهء اين خطاب اگر اجازت
2 بوَذبگويم. رمودند: بگوى! سندباذ گفت: بر راى شريفِ بزرگان کى
3 ستارگانِ آسمانِ فصل، و رياحينِ بوستانِ عدل اند، پوشيذه نمانذ کى اين
4 مدّاح دولتِ عاليه را در فنونِ علوم، و صنوفِ حِکَم ، تجرّى ظاهر است، و در
5 تجاربِ حوادث تفکّرى صايب، و مدّتِ عمر در تعليم و تعلّم، و افادت
6 و استفادت گذاشتست، و اگر صورتِ اين حال در معرضِ تقصير است، من
7 تقصير روا نداشته ام، و هر مُقاسات و اجتهاد کى ممکن گردذ، و تصوّر پذيرذ،
8 تقديم نموذه ام. امّا بيتأييدِ آسمانى، و عنايتِ ربّانى، بحيلتِ بشرى، سعداتِ مقصود
9 جمال نمى نمايذ، و انواع تدابير، موافقِ انوارِ تقادّير نمى آيذ، و چهرهء مطلوب
10 نقاب از چهرهء وجودِ خوذ بر نمى دارذ، ما کُلّ مَنْ طَلَب وَ جَدَّ و جَدَ وَمَا
11 کُلّ مَنْ ذَهَبَ وَرَدَ
12 شعر ‏(کامل)‏
13 وَ لَرُبَّمَا فَاتَ المرادُ وما بهِفوتُ و لکنْ ذاكَ بَجْتُ الطالِب
14 و چون حقيقتِاين حال تأمّل مى کنم، کارِ من با شاه زاده همان مزاج دارذ،
15 کى پيل و پيل بان با پادشاهِ کشمير. حاصران پرسيذند: جگونه بوذ آن
16 داستان؟ بگوى!

Section D.3

56


1 ـ ٣ داستان شاه کشمير با پيل بان
2 سندباذ فگت: در عهودِ ماصى، و سنونِ غابر، در بلادِ کشمير کى فهرستِ
3 سوادِ رُبعِ مسکون، و ديباچهء فاتحهء رکزِ معمور است، پاذشاهى مستولى بوذ،
4 بعدل و داذ معروف و مذکور، و بانصاف و انتصاف معيّن و مشهور، و بحکمِ استعلاى
5 همّت، و استيلاى مهمت، و استيفاى عُدّت، و استکمال اُهبت، از براى روزگارِ
6 کارسار، پيلان بى شمار داشت، و بوقتِ حرکت مهدبر پيل نهاذى، و هر روز
7 مهترِ پيل بانان جمله بر وى عرصه داذى. روزى صيّادان پيلى و حشى
8 گرفتند، ازين سبك گامى، گران انجامى، باذپائى، رعد آوازى، برق يازى، گفتى
9 کوهِ بيستون است، ملّق بر چهار ستون، يا سحابى کى بمجاورتِ شهابى
10 از اوجِ هوا بشيمنِ خاك بهيذ، چآانك هر که اورا در فصاى صحرا
11 بديذى گفتى:
12 بيت ‏(هزج)‏
13 بر آمد پيل گون ابرى زروى نيل گون دريا
14 چو راى عاشقان گردان چو طبعِ بى دلان شيذا
15 باذ حرکت، اتش سرعت، کوه پيکر، سحاب منظر، شهاب مُحبر، آهن ناخن،

57

1 پلارگ دندان، ببر خوى، شير دل، ابر نهاذ، کوه نياذ، صاعه هيبت، آتش
2 هيأت، کى چون آب از بالا بير آمذى، و از نشيب چون آتش بر بالا رفتى:
3 بيت ‏(رجز)‏
4 هايل هيونى تيزدَواندك خور بسياررَو
5 از آهوان برده گرَودر پويه و در تاختان
6 هامون گذارى کوه فشدل بر تحمّل کرده خوش
7 تا روز هر شب بار کشهر روز تا شب خار کن
8 چون باذ و چن آبِ رواندر دشت و در وادى دوان
9 چونآتش و خاكِ گراندر کوهسار و در عطَن
10 سيّاره در آهنگِ اوخيران زبس نيرنگِ او
11 در تاختن فرسنگِ اواز حّدِ طائف تا خُتَن
12 پاذشاه چون هيکل و طللِ او بديش، بچشمِ او در آمذ، و در دلِ او موقعى
13 بزرگ يافت. مهترِ پيل بانان را مثال داذ تا اورا رياصت دهذ، و آدابِ کزّ
14 و فرّ، و حرکت و سکون، و ناورد و جولان، و عطفه و حمله، در وى آموزذ، چنانك
15 شايستهء جنگ و ميدان، و لايقِ رکوبِ پاذشاهان بوَذ. پيل بام خدمت کرد،
16 و بحکمِ مثالِ پاذشاه سه سال پيوسته در رياصت و تعليمِ او شرايطِ خدمت،
17 و لوازمِ فرمان بردارى قيام نموذ. چون مدّتِ تعليم بانقصارسيذ، پاذشاه
58

1 فرموذ تا پيل بروى عرصه دهذ و پاذشاه بروى نشينذ و غايتِ اثرِ تعليمِ او
2 ببينذ. چندانك پاذشاه بر وى نشست، پيل چو شير ازجاى بجست، و چون
3 باذ روى در محر انهاذ، و انند نخچيرو گراز، در نشيب و فراز، دويذن گرفت،
4 و چون صرصرو نکبا، در سبسب و بَيدا رفتن ساخت. از مطلعِ روز تا مقطعِ
5 شب برين صفتمى دويذ، و شاه بر فراز او چون بچهء عنقا، در قلالِ جبال،
6 و چون غُثا، در أفواجِ أموجِ دريا، متحيّر و متفکّر. هر چند خواست تا
7 پيل را وقت فرمايذ در حيّزِ تيسير نيامذ، و درمرکزِ امکان نگنجيذ،
8 و با تواترِ سَير و تعاقبِ حرکات فروذ آمذن نا ممکن و نتذّر شذ. تا نمازِ شام
9 کى پيل از گرسنگى فتور پذيرفت، و بعلف محتاج گشت، روى معطنِ معهود
10 و وطنِ مألوف نهاذ، و چون بارام گاهِ خوذ رسيذ بياراميذ. شاه با تغيّرى
11 عظيم و غصبى شديد، از بالاى پيل به پست آمذ، و مثال داذ تا پيل بان را
12 بزيرِ پاى پيل او گنند. پيل بان چون اثرِ سياست، و حذتِ غصب شاه مشاهده
13 کرد، دانست کى آتشِ سخطِ او الهّابى، و طبعِ ملولِ او اصطرابى دارذ،
14 باخوذ گفت: الجرَ لَهْ، و السلطانُ لاصديقَ لَهُ
15 بيت ‏(هزج)‏
16 بسيار بگفتم اى دل بذپيوندبا عشق مکوش و دل بهر عشوه مبند
17 چون خوذرا دست و پاى بسته، و امل از حيات فُسسته ديذ، گفت: کلمتى عاجزانه
59

1 بگويم، باشذ کى آبِ حلمِ شاه آتش غصبِ اورا سکونى دهذ، و هاتفِ
2 بسمعِ<add 3/134>مکارم الاخلاق نداى و الکاظِمينَ الغَنيظَ والعافينَ عن الناس
3 او رسانذ، پس بزبانِ تصترع و بيانِ تخشُّع گفت:
4 شعر ‏(بيط)‏
5 اِصبر على القَدِر المختومِ واٌرضَ بهو إِن اتاك بما لا تشتهى القدَرُ
6 ما صفا لاٌ مرئىٍ عَيشُ به طربُالاٌ سيتبعُ يو مﴽ صفوَه الکَدُ
7 بيت ‏(هزج)‏
8 همواره برين نهاذ يزدان عالمنيکى زپسِ بذى و شاذى پسِ غم
9 روى و موى در خاكِ مذلّت ماليذ، و گفت: پاذشاه اگر حقوقِ خدمت، و قِدَمِ
10 عبوديتِ بنده را وزنى نمى دهذ، و بر دل اطفال و عوراتِ او کى يتيم و بيوه شوند
11 نمى بخشايذ، امروز ملوكِ عالم بعدل و انصافِ اومثل مى زنند، و دَستورِ
12 منشورِ انصاف و معدلت از ديوانِ جلالِ او مى برند، و مشروحِ ااقطاعِ ممالكِ
13 عدل از کاتبِ کرمِ او مى خواهند، لايقِ عدلِ او نبوَذ کى چنين سياستى
14 بى موجبى بر بنده جائز شمرذ، و موى اوراکى در امتدادِ مدّتِ خدمت بياض
15 يافته است، بخون خنجر خصاب کنذ. شاه گفت: جرمى ازين عظيم تر کذامست؟
16 کى مثال داذم تا اين پيل را مؤدّب و مهذّب گردانى، در مدّتِ سه سال
17 همچنان توسن و وحشى است! پيل بان گفت: معلومِ راى اشفِ اغلى باذ کى
60

1 بنده در ابوابِ تأديب و تعليم تقسير نکرده است، و جمله آدابِ حرکات
2 و سکون در وَى آموختست، و اگر پاذشاه مثال دهذ تا دست و پايبنده بگشايد،
3 برهانِ اين دعوى بمشاهدهء نظر پاذشاه روشن گرداآذ، و دلايلِ امتثال
4 اوامر و نواهىِ پاذشاهى بمعاينه عرض دهذ. شاه چن اين مقدّمات استماع کرد،
5 فَورتِ خشمش تسکين يافت، مثال داذ تا قيود و سلاسل از دستو پاى او
6 بر گرفتنذ. پيل بان بر پشتِ پيل رفت، گفت: دسته اى گياه و پاره اى آهنِ آتش
7 گون بيارند! چون هر دو حاصر آوردند، پيل از غايتِ گرسنگى و احتياج
8 بعلف خرطوم بعلف دراز کرد، پيل بان گفت: علف بر مگير، آتش
9 بر گير! خواست کى اتش بر گيرذ، گفت: بر مگير، بر وى نِه! خواست
10 کى دست بر نهذ، گفت: دست بر منِه، شاه را خدمت کن! پيل شاه را خدمت
11 کرد. پيل بان زمين ببوسيذ، و گفت: پاذشاه در کمالِ بسطت، و دوامِ قدرت
12 جاويد زياذ! من اين پيل را آن توانستم نموختن کى بسر و گردن و دست
13 و پاى و خرطوم توانذ کرد، امّا آنچ بدل و طبع او تعلّق داشت، نتوانستم
14 آموخت، چى آناز من پوشيذه است، و مرا بران وقوف نيست، و مگر تقديرِ
15 آسمانى بوذ، کى از تحتِ عنانِ تصرّفِ شاه تمرُّد نموذ، و بر خفيّاتِ اسرارِ قصا،
16 و خبيّاتِ تأثيرِ قدَر عقولِ بشر اطلاع نيابذ، و هر حادثه کى از عالمِ علوى،
61

1 بعالمِ سفلى نازل گردذ، دفعِ آن در امکانِ خلق نگنجذ: و اِذَا اَرَادَ
2 شاه چون حجّثِ پيل بان بشنيذ،<add 13/11>اللّهُ بِقَْمٍ سُوءﴽ فلا مَرَدَّ لهُ
3 گناهِ او ببخشيذ

Section 13

61


4 ومنِ بنده کى پروردهء نعمت. و دعاگوى دولتِ شاهم، و تا اين
5 غايتدر ظَلِ عواطف، و لواطفِ اوتصيل اسبابِ سعادتِ دينى و دنياوى کرده
6 ام، و در کنفِ رأفت، و جوارِ رحمت، باستنباطِ مُبهمات، و استخراجِ مُعصلات
7 پرداخته. و چون راى انورِ پاذشاه بنده را شرفِ تعليمِ فرزند ارزانى
8 فرموذ، هر حِدّ و جهد کى ممکن گشت تقديم نموذم، فامّا سرّى از مستودعاتِ
9 قصا، و مکنوناتِ قدر، دستِ ردـ بر پيسانىِ او نهاذ، و نقشِ کعبتين او باز
10 ماليذ، و هيچ آفريذه با قصاى آسمانى است در جولان، و گوى در ميدانِ مقاومت
11 نتوان برد. و اکنون سعودِ افلاك بطالعِ شاه زاذه ناصر ميشوند، و تا بذين غايت
12 مترصـدِ اين فرصت، و منتظرِ اين ساعت بوذه ام، و بتخريجِ زيج و تعليمِ تقويم
13 طلوعِ اين سعود، و ادراكِ اين مقصود را ترقّب و ترصـد نموذه، و اکنون
14 باقتصاى قصا و نظرِ سعودِ کوکبان، و اثرِ لطفِ افريذگار، در عهده ام
15 کى در مدّتِ شش ماه جملهء آنچ آدابِ ،لوك. و شرايطِ پاذشاهان بوَذ، از معالىِ
16 اخلاق، و محامدِ اوصاف، و دقايقِ علوم، و نفايسِ شِيَم، و اسرارِ علمِ

62

1 تنجيم، و معرفتِ درَج و دقايقِ تويم و ظرفِ علمِ ب، و نُتَفِ خواّصِ ادويه،
2 و غير آن تعليم کنم. وا کَر تفاوت و تأخيرى، بلوازمِ آن داخل شوذ،
3 مستوجب سياست و عقوبتِ شاه شوم. جماعتِ وزرا و ندما ازين سخن تعجّب
4 نموذند، و گفت: اى حکيم، دوعىِ عظيم کردى، و عقلا چنين گفته اند، کى هر قَولى
5 کى بفعل نينجامذ، غماميبوذ جَهام، و حُسامى بوذ کَهام، و شجره اى بوذ بى تمره.
6 چون در مدّتِ دوازداه سال کمال ميافت، در شش ماه چگونه تمام شوذ؟
7 يکى از جماعتِ وزرا گفت: چهار کارست کى تاتمام نشوذ، بر وَى مدح و ذم
8 لازم نيايذ، اوّل غذا تا منهصم نگردذ، ديگر زِن حامله تا حمل ننهذ، سديگر شجاع تا
9 از مصاف بيرون نيايد، چهارم برزگر تا از بذر و تخم ريع و نُزل بر نگيرذ. ديگرى
10 گفت: هيچ علميبى آلات و أدوات حصَّل نگردذ، و آن صفوتِ طبيعت،
11 و کمالِ کياست است و قوّتِ حفظ و رويّت. و با اين همه بى عنايتِ ربّانى، و تأييدِ
12 آسمانى در اکان نيايذ، و معتاد و معهودِ مردمان آنست، کى چون در اوّلِ نَشْو،
13 و ابتداى صبا، و حداثت سِن، و عُنفُوان شباب، کى ذهن و خاطر در غايتِ حِدّت
14 و صفا، و قريحت و فطنت در کمالِ نشو و نما باشذ، اگر از علوم چيزى حاصل نشوذ،
15 در انتهاى اعمار وِ کبَرِ مِن هم حاصل نيايد. ديگرى گفت: سندباز در علوم
16 و فصايل متبحرّست، و از وفور فنون متوفر، و حکما رياض الفاظ، و چونِ نطق،
63

1 و گلشنِ معانى را، از خا و خاشاكِ خلاف، توقّى و تصوّن واجب بينند، جمالِ
2 صدقِ نطق را کى خواّصِ انسانست، قبايحِ خلاف، و فصايحِ تزوير صيانت
3 کنند، و اهالىِ ممالك را تحفّظ و تيقّظِ سندباذ معلوم و مقرّر است، و اعمال
4 باوقات منوط و معلّق، و نهالى کى در عهد اعتدالِ فروردين، بغرس ومنقيح
5 تزيين ننمائى، خاکش بمهر ماذران تربيت نکنذ، و آبش برصاعِ صبا اصطناع
6 شيرِ عنايت ندهذ، و در اُردبهشت، حلّهء بهشت نپوشند
7 شاه ازين مقدّماتِ موافق، و کلماتِ رايق، بقرار باز آمذ، و اصطرابِ او تسکين
8 يافت، و فرموذ کى الماصى لا پُذ کَر، بايذ کى از عهدهء اين وعده بيرون آئى،
9 و اقاويلِ انصاف، از اباطيلِ خلاف صيانت کنى، چه بزرگان گفته اند: خِلافُ
10 الوَعِد کَشَجَرَةِ الخِلافِ، لهُ رُوَاءُ خُصرةُ، و طَراوَةُ و نَصْرَةُ، وَمَا لهُ زَهَرُ
11 و لا ثَمَرُ:
12 شعر ‏(طربل)‏
13 توقَّ الخلافَ اِنْ سَمختَ بمَوعدٍلِتَسْلَمَ مِن هَجرِالوَرَى وتُعافا
14 فلو اثمر الصصافُ مِن بعِد نَوْرِهِو ايراقِهِ ما لَقَبُوه خلافا
15 سندباذ خدمت کرد، و گفت: چون نظرِ عواطف، و اکرامِ لواطف، و انعامِ
64

1 پاذشاهى متواتر بوَذ، و متوالى و منعاقب باشذ هيچ مقصود مفقود نمانذ، و هيچ
2 مأمول نامحصول نگردذ، و علما چنين گفته اند، کى در شهرى کى پنچ چيز
3 موجود نبوَذ موضِ قرارِ عاقل نباشذ. اوّل پاذشاهى عادل، و والىِ سايسِ
4 قادر، دوّم آبههاى روان، مزارعِ برومند، و شوءم عالمِ عاملِ، بى طمعِ باورَع،
5 چهارم طبيبِ حاذقِ مشفق، پنجك منعمِکريمِرحيم. المنَّة للّه کى هر پنچ سعادت
6 درين اقليم بفّرِ دولتِ پاذشاهِ عادل حاصل است و موجود. و مثالِ پاذشاه مانندِ
7 آتش است، هر که بذو نزديك تر، خطرِ سوختنِ او بيشتر، و هر که ازو دورتر،
8 باز مرافق و منافع او محروم تر

Section 14

64


9 پس بيرون آمذ و بفرموذ تا خانهء مکعّبِ مسطّح بنا کردند، و سطوحِ
10 اورا بگج و مُهره مصقّل گردانيذند، و بر يك سطح صوَرِ بروج و کواکبِ
11 ثوابت و سيّارات بتوير و تشکيلنقش کرد، و علاماتِ دَرَج و دقايق و ثوانى
12 و ثوالث وِ وابع و خوامس و هبوط و وبال و اوج و شرف و ارتفاع و حصيص
13 و اجتماع و استقلال و مقارنه و مطارحه و تثليث و تربيع و تسديس بنوشت،
14 و صوَر و هيئاتِ هر يکى بنگاشت. و بر ديگر سطح گونَهاى معاملاتِ دنياوى

65

1 و معاشرات با اخلاق و آداب و رياصات و طاعات بنگاشت. و بر ديگر
2 سطح صورِ علل، و اسامىِ ادويه، و خواصّ و منافعِ ايشان، و انواعِ امراض
3 و صنوفِ مزاجات و مرکّبات و غيرِ آن ئبدات فردانيذ؛ و بر سطحِ ديگر انواعِ نغَمات،
4 و اصنافِ اصوات، و ايقاعِ نقرات، و ازمنهء متفاوته و متناسبه، و حرکاتِ متقاربه
5 و متباعده، و مراتِ ًءوتار، و مدارج و رتاکيبِ اوزان و الحان نشان کرد؛ و بر
6 ديگر سطح اشکالِ هندسى چون مثلَثات و مربّعات و کثيرِ اصلاع و مدّور
7 و مفوّس و منحنى و مستقيم بر کشيذ؛ و بر سطحِ ديفر تدبيرِ رياست، و ترتيبِ
8 سياست، و قوانينِ عدل، و قواعدِ انصاف و انتصاف بنوشت. پس شاه زاده را
9 در مدّتِ شش ماه بر سبيلِ مواظبت مطالعت فرموذ، و شاه زاده در مقاساتِ
10 آن رنجها کشيذ، و مدا و متها نمود، و مشقّْها نحمّل کرد؛ بقوّتِ بصر أشکال
11 و صوَر مى ديذ، و بحاسّهء سمعِ دقايقِ علوم و لطايفِ حِکَم مى شنيذ؛ تادرين
12 مدّت جمله فوايد و عوايد، و عجايب و غرايب، و بدايع و لطايف، و غُرر
13 و دُرر، محفوظ و مصبوطِ او گشت. و چون مدّت منقصى شذ، و مهلت باِتمام
66

1 و انجام رسيذ، سندباذ گفت: فردا ترا پيش خدمتِ پذر مى برم، تا محصّلاتِ
2 خويش عرض دهى، و محفوظاتِ خويش نمائى، و استحقاقِ خوذ بر مناسبِ
3 دول و مراتبِ مملکت روشن گردانى و مقرّر کنى:
4 بيت ‏(خفيف)‏
5 بچّهء بط اگر چه دينه بُوَذآبِ درياش تا بسينه بُوَذ

Section 15

66


6 آنگاه حکيم سندباذ بر پاى خاست، و از جهتِ اين حال را اصطرلاب
7 پيشِ آفتاب داشت، و درجاتِ طالع وقتى نگاه مى کرد؛ در شکلِ طالعِ شاه زاذه
8 تا هفت روز پيوسته نحوست و خطرى اقتصا مى کرد، سندباذ ازان متحيّر
9 شذ، و گفت:
10 بيت ‏(هزج)‏
11 هر روز فلك حاددثهء نو زايدکانديشه بجه مثلِ آن ننمايذ
12 روشن تر از آفتاب رايى بايذتا مشکلِ روز گاز وى بگشايذ
13 پس شاه زاده را گفت: حالى غريب، و حادثهء عجيب روى مى نمايذ، اگر درين
14 هفت روز با هيچ آفريذه سخن گوئى سببِ خطر و موجبِ هلاكِ تو شوذ؛

67

1 اگر ترا بحصرت برم در خطت اُفتى، اگر نبتم من در معرضِ سياستِ پاذشاه
2 باشم؛ علاجِ اين ماج بغايت مشکل است، و تدبير اين تقدير متعذّر، و حکما
3 گفته اند: اٍيّا کم و الملوكَ فَاِنَّهم يَسْتَغِظمونَ رادَّ الجواب، و يَسْتحِرونَ صرْب
4 الرِفاب، خاصّه پاذشاهى کى
5 شعر ‏(منسرح)‏
6 لو قال للسْيل وَهْو منحدرُفى صبَبٍ قِفْ و لا تسْل و قَفا
7 او قال لِلّيسل وَهْوَ مُنسلُشِمّتْ ذيولَ الظلامِ لاٌ نکشفا
8 او قال للريح وهى تَغدِفُ کُنْعلى الورَى سَجْسجﴽلما عصفا
9 او أمر اللّيلَ و الُهارَ بِأنُيصطلحا طائعَينِ ما اٌختلفا
10 پس گفت: مصلحت آن مى نمايذ کى درين هفت روز مُتوارى شوَم تا زمانِ
11 فترت، و اوقاتِ محنت در گذرذ، و بعَونِ سعود، و طالعِ مسعود، بيرون
12 آيم، و برهان خويش نمايم، و اعذارِ خوذ تمهيد کنم؛ گردا چون ترا
13 بحصرت بْرنذ، مُهرِ سکون بر لبِ نه، و عنانِ يکرانِ عبارت کشيذه
14 دار، و رکابِ خاموشى گشاذه؛ و در جوابِ هيچ سؤال شروع و خَوض
15 مکن: و سندباذ آن شب متوارى و منزورى گشت

Section 16

67


16 روزِ ديگر کى آثارِ انوارِ خسروِ اختران، بر صحايفِ اطباقِ
17 آسمان، چون ذنبِ سِرحان، و دستَهاى ريحان پذيذ آمذ، شاه زاذه بخدمتِ حصرت
18 رفت و خاموش بيستاذ؛ و زرا و ندما هر چند الحاح کردند، و از وى سخن پرسيذند،

68

1 هيچ جواب نشنيذند. شاه و حاصران گفتند: مگر ازين جماعت خجالت مى
2 پذيرذ، و در حصرتِ ما زبانِ مقال نمى گشايذ، اورا بسراى حرم بايذ فرستاذ،
3 باشذ کى با اهلِ پرده سخن گويذ

Section 1

68


4 و در حرمِ شاه کينزکى بوذ اين جهانى، و مدّتها عاشقِ جمالِ
5 اين پسر بوذه، و چون بر کعبهء وصالِ او ظفر نمى يافت، در باديهّ فراقِ او متحّير
6 ماند بوذ، و از وصالِ او بخيال خرسند شذه، و در شبهاى يلداى فراق،
7 دفترِ مسرّتِ اشتياق، بر طاقِ افتراق نهاذه، و با طايفِ خيالِ جمالِ او،
8 از لطايفِ وصالِ او شکايت مى نموذ، و مى گفت:
9 شعر ‏(تويل)‏
10 فلولا رجاءُ الوصلِ ما عِشتَ ساعةًو لولا مکانُ الطيفِ لم أتهجّعِ
11 بيت ‏(هزج)‏
12 گر تنگِ شکر خريذ مى نتوانمبارى مگس از تنگِ شکر مى رانم
13 عشقِ دامن گير گريبانِ تدبير گرفت، و با شحنهء سهوت گفت: اگر هيچ وقت
14 وصل را تدبيرى، و اجتماع را تقديرى خواهذ بوذ، وقتست کى اين خار از پاى
15 بيرون کرده شوذ، و اين درد و فرموذه آيذ. پس بحصرتِ شاه رفت،
16 و گفت: اگر رأىِ اعلىِ شاه کى منبعِ جلال، و مطلعِ کمال است، صلاح بينذ

69

1 شاه زاده را بحچرهء بنده فرستذ، کى اين دُرِّ يتيم چون از ماذر يتيم ماند، دايگىِ او
2 من کرده ام، و بمهرِ ماذرانش من پرورده ام؛ باشذ کى با من سخن گويذ، و از
3 مکنونِ سينه و صميرِ باطن اطلاعى دهذ

Section 2

69


4 شاه فرموذ، کى بوثاق اين کينزك بايذ رفت، تا مگر اين قفل را
5 کليذى بوَذ. مخدّره دستِ شاه زاده بگرفت، و با او در حجرهء خلوت رفت،
6 و در منزلِ مباسطت بنشست، و از راهِ انبساط و انحاد سخن پيوست، و گفت:
7 شعر ‏(بسيط)‏
8 اَمِْط عن الدُّرَرِ الزُّهرِ اليواقياتو اَجعَلْ لَحجّ تلاقينا مواقيتا
9 فَثَغْرُكَ اللؤلؤُ المُبْيَصُّ کالحَجَرِالمُسْوَدِّ لائِمهُ يطوى السباريتا
10 بيت ‏(رباعى)‏
11 بگشاى چو گل بوعدهء راست دهنوز نى ز تو چون لاله درم پيراهن
12 دعوى دلست با توأم بانك مزنآنك درِ حکمِ عشق و اينك تو و من
13 مدّتها امهت تا کمندِ مشکينِ تو، دلِ مسکينِ مرا بسلسلهء قهر و زنجيرِ ز جر
14 بستست، و مرغِ جانِ مرا بدانهء جمالِ حوذ صيد کرده؛ و امروز کى روزگارِ
15 بى انصاف اين دولت ميسّر گردانيذ، و اين سعادت جمال نموذ، دست معاهدت
16 در دستِ من نِه، کى چون اين ملك و دولت، و تاج و سلطنت بتو سپارم، و خدم
17 حشم را در ربقهء مطاوعس و انقيادِ تو آرم، نذور و عهود و شروط و حقوق

70

1 با من بوفا و أدا رسانى، و چهرهء مروّت بچنگالِ بذعهدى خسته و مجروح نگردانى.
2 شاه زاده پرسيذ، کى درين مهمّ بچه طريق شروع و مداخلت نمائى؟ و باهتمامِ اين
3 اقتحامِ عظيم چگونه قيام کنى؟ و اين معصل ترا چگونه دست دهذ؟ و اين
4 مشکل بکذام شکل روى نمايذ؟ و اين مستحيل چگونه در حّدِ امکان آيذ؟ گفت:
5 شاه را بحيلت زهر دهم ، و تاج مملك بر سرِ تو نهم:
6 بيت ‏(هزج)‏
7 آنجا کى نباشى تو ازينهام چه سوذو انجا کى تو آمذى بدينها چه کار

Section 3

70


8 شاه زاده گفت: تعرّضِ حرمِ پذر، و التفات نموذن برّباتِ حجال، لايقِ کرم
9 و فتوّتِ رجال نبوَذ، و هيچ عاقل از براى نماى نهمت، و قصاى شهوت، خوذرا
10 مستحّقِ عقوبت، و مستوجبِ ملامت نگردانذ، و بر ارتکابِ حرام اقدام
11 جايز نبينذ، و پاى خيانت بر جهرهء صَون و ديانت نهذ، و آبِ روى سنّت مروّت
12 و شريعت نريزذ، و از براى مجازى زايل حقّى باطل نکنذ؛ و اگر من
13 درين هفت روز کلمتى گويم، سببِ هلاك و ابطالِ من باشذ؛ بذين بذين سبب مرکبِ
14 مقالت را در ميدانِ حالت مجالِ جولان نيست؛ چون ايّامِ نخوس، و ساعاتِ
15 بُوس، منقصى و منفصل شوذ، جزاى اين عقوق، و پاذاشِ اين حقوق،
16 و باذافراهِ اين نفاق و شفاق، کى در ميدان آوردى، و جمالِ صيانت، بخالِ
17 خيانت، ملوّث گردانيذى، تقديم افتذ:

71

1 شعر ‏(بسيط)‏
2 اذا رأيتَ نُيوبَ المليثِ بارزةًفلا تَظُنّنّ أنَ المليثَ مُبَّسِمُ
3 بيت ‏(هزج)‏
4 هر بگذرذ اين عنا و رنج و هوسمروزى بمکافاتِ تو اخر برسم
5 و با غصبى بر کمال از حجرهء کنيزك بيرون آمذ

Section 4

71


6 کنيزك با خوذ انديشيذ، کى اين سحن نا انديشيذه گفتم، و اين
7 تدبير نا سگاليذه کردم، و هنوز از سّرِ صميرِ او بى خبر، و از مصمونِ باطنِ
8 او غافل، چندين غذيانات و ترّهات، کى مردودِ عقل و نامقابولِ خرذ است
9 ايراد کردم، و اين مقدّمات کى سببِ وبال و نکالِ من شوذ، در صحر انهاذم،
10 و راست گفته انذ:
11 شعر ‏(بسيط)‏
12 ذو الجحلِ يفعلُ ما ذو العقلِ يفعلهفى النائباتِ و لکنْ بعدَ ما اَفتصحﴽ
13 بيت ‏(مصارع)‏
14 نادان همان کنذ کى کنذ داناآنکه کنذ کى پاك مژه بُرده
15 هر بذ پسر کى ننيك شوذ روزيآنکه شوذ کى نيك پذرمُرده
16 و عرضِ خويش را کى در زّىِ عَفَاف، و کسوتِ صلاح نگاه داشته بوذم، در
17 معرضِ فصيحت جلوه کردم، و هدفِِ تيرِ عقاب، و ناوكِ عذاب گردانيذم، و بلوثِ
18 خُبثِ باطن، و آلوذگىِ خيانتِ شهوت ملوّث و ملطّح کردم؛ و اگر اين معنى

72

1 بسمعِ اعلىِ شاه رسذ، توقيرِ من تجقيرِ، و تعظيم بتوهين بدل گردذ، و تعويل
2 و عاتماد، کى بر حُسنِ عهد، و کمالِ محبّت، و فرطِ تقوى، و وفورِ ديانت، و اخلاص
3 و اختصاص من داشتست، در هواخواهى و مودّت باطل گردذ؛ خاصّة کى تعرّضِ
4 سخطِ ّاذشاه کرده باشم، و حکما چنين گفته اند: ثلثةُ لا امانَ لَها
5 البحرُ و النارُ و السلطانُ، با سه چيز امان نبَذ، با دريا کى بموج در آيذ، و آتش
6 کى ارتفاع گيرذ، و ّاذشاه کى غصب بر وى مستولى شوذ. از ريا و آتش تحرّز
7 و تجنّب ممکن است، و از خشمِ پاذشاه نا ممکن و متعذّر؛ معاويه گفت:
8 نحُن الزمانُ مَن رفعْناه آرتفع ومَن وصعْناه آتَّصع، ما ّاذشاهان ًثرِ روزگار
9 و تأثيرِ قدرتِ کردگاريم، هرکرا برداريم بلند شوذ، و هر کرا فرو
10 داريم ّست گردذ؛ و همه عاقلان از امثالِ اين ارتکاب صيانتِ ذات
11 لازم شمرده انذ، و چون حادثهء نازل شذه است، و داهيهء حادث جشته، کى در
12 امکازِ قدرت، و وطاى وُسع و طاقت نگنجذ، برأىِ ثاقب، و تدبيرِ صايب، گردِ
13 آن غرض بر آمذه اند، و بلطايفِ حِيَل، بدايعِ تمويه، خوذرا در جوارِ صَون
14 و پناهِ سلامت آورده، و با قاصدِ جان و حاسدِ سوزيانِ خوذ گفت:
15 بيت ‏(هزج)‏
16 قدم بر جان همى بايذ نهاذندرين راى و دلم اين دل ندارذ
73

1 پس از انك تصريب و تخليطِ او، در دل و طبعِ شاه جاى گيرذ، و نيز تلافى
2 و تدارك نپذيرذ، و مدّتِ مهلتِ اين هفت روز بگذرذ، بغرايبِ تمويه، و بدايعِ
3 تزوير، آب روى او بر خاكِ اهانت و مذلّت ريزم، و از مرتبت و درجتّش بيندازم؛
4 و پيش ازانك او خيانتِ من تقرير کنذ، من اورا بتركِ امانت، و تعرّض خيانت
5 متّهم فردانم، و از خوفِ اين مقال، و دهشتِ اين حال، خوذ را فارغ البال کنم:
6 شعر ‏(وافت)‏
7 اِذا غامرتَ فى شرَفٍ مرومٍفلا تقنَعْ بما دون النجومِ
8 فطعُم الموت فى امرٍ حقيرٍکطعمِ الموت فى امرٍ عظيمِ
9 بيت ‏(هزج)‏
10 گر لا بدّ جان بعشق بايذ پروردبارى غمِ عشقِ چون توئى بايذ خورد

Section 5

73


11 بر فور جامه چاك زذ، و موى بر کند. و روى بخراشيذ، و المستغاث اى
12 مسلمين آواز در داذ، و متنکّر وار، متحيّر کردار پيشِ تخثِ شاه رفت، و در
13 موقفِ مطظلّمان، و موصعِ مظلومان بيستاذ، و آبِ حسرت از ديده بگشاذ،
14 و با تصرّعى تمام، و تخشّعى بر کمال، بزبانِ استغاثت گفت:
15 شعر ‏(کامل)‏
16 اليومَ اصحى الدينُ مُنفصمَ العُرَيو المُلكُ مُنهدَم القواعدِ و الذُّرَى
17 اى خسروِ جهان دار، واى پاذشاهِ بختيار، طاؤسِ عدل، از تو در باغِ
18 فصل جلوه مى کنذ، و عنقاى ظلم، در زواياى عدم مى آسايذ، روا بوذ کى در

74

1 عهدِ عدل، و ايّامِ انصافِ تو چنين اسرافى روذ؟ صو حاشا کى ذات شريف کى
2 مصدرِ افاصت و خيراتست بر حرکتى کى موجب تشنيع توانذ بوذ اقدام نمايذ،
3 چه سلاطينِ کامگار را گيچ خصلتى از آن مستکره تر نشوانذ بوذ کى بر امثالِ اين
4 معانى اقدام نمايذ، چون بمقتصى السلطانُ ظُلّ اللّه فى الارض يأوى اليه کُلّ
5 مظلومٍ حصرت سلاطين کى ساحتِ فرقدين آساى ايشان، مُقتبَلِ شفاه، و مُعفَّرِ جباهِ
6 جهانيان است، پيوسته در رعايتِ بندگانِ حصرتِ عزّت عزّ شانه ناقص الغايه
7 سعى فرموذه اند، و تحسين التفات، ژنگِ غم و اندوه، از خاطرِ رێايا زذوذه،
8 و مسلمانان بذين سبب در مهادِ امن و استراحت آسوذه، بر خلافِ آن اقدام
9 نموذن حيفست.ص شاه پرسيذ: موجبِ اين ظلم چيست، و متعرّضِ اين حيف
10 کيست؟ کنيزك گفت: چون شاه زاذه را بوثاقِ خويش بُردم، و بوجهِ لطف
11 و راهِ شفقتِ ماذرى با او گفتم: اى ميوهء شجرهء پاذشاهى، واى دُرِّ صدفِ
12 شاهنشاهى، موجبِ اين خاموشى چيست؟ چرا طوطى نطقت در ترنّمِ بيان نمى
13 آيذ؟ و از بهرِ چه بلبل زبانت بر گلبنِ سخن نوائى نمى سرايذ؟ خوذ چنان
14 آمذ کى گفته اند: سکَتَ اَلْفاَ و نَطَق خلْفﴽ، گفت: موجبِ خاموشىِ من درد بى
15 درمان، و مجرِ بى پايانِ تُست، کى دستِ عشق قُفلِ سکوت و مهرِ صموت بر دهان
16 من نهاذه است، و الخبُّ ما مَنَعَ الکلام الالسنُا، و اين اتّفاقِ حسَنَ بوذ، کى
17 شاه امروز مرا بوثاقِ تو فرستاذ، و قد قيلَ: الدَّولةُ اتّفاقاتُ حسنةُ، بدانك مِهرِ
18 تو با آب و گِلِ من آمخته است، و شعلهء عشقِ تو در دل و جانِ من آويخته:
75

1 بيت ‏(هزج)‏
2 رنگِ گُلت از دلم سر شتند چونان کى ز عشقِ تو گِلِ من
3 و از مدّتِ مهد، تا وصولِ اين عهد، مهرِ تو در دلِ من بوذه است،
4 شب و روز نامهء عشقِ تو مى خوانم، و سوَر و آياتِ مصحفِ و دادِ تو از بر مى
5 کنم، جانم در بندِ هواى تست، و دل در عهدهء عهدِ وفاى تو، عتابها هجرِ
6 تو بسيار است، و حسابهاى وصلِ تو بى شهاد:
7 شعر ‏(طويل)‏
8 صحائفُ عندى للِعتابِ طوَيتُهاستُنشَرُ يَو مﴽ و العِتابُ صَوِيلُ
9 بيت ‏(هزج)‏
10 شب رفت و حديثِ ما بپايان ترسيذشب را چه گُنَه حديثِ ما بوذ دراز
11 و کاشگى بر دلِ بى رحمِ تو اعتهادى دارمى، کى خدمتِ مرا در حصرتِ وصلِ
12 تو قبولى باشذ، و بکعبهء جمالِ تو وصولى ميسّر گردذى، تا پذر را بتيغ از پاى
13 در آرمى، يا بزهر از پيش بر دارمى، و چنگِ محبّت، درِ فتراكِ دولتِ تو زنمى:
76

1 بيت ‏(هزج)‏
2 در زينِ عنايتِ تو فتراکى هستتا در زنذ اين بنده بفتراكِ تو دست
3 چون اين حرکاتِ نامصبوط، و اين هذيانات نامربوط، از وى ظاهر گشت،
4 گمان بُردم کى جنون بر دلِ وى مستولى شذه است، و سودا بر مزاجِ او
5 غالب گشته؛ چى هيچ صاحب مروّت و فتوّت از خرذ و حرّيت برين اقوال
6 و افعالِ ذميمه از عقل و فصل اجازت نينذ، ودر شريعتِ کرم و انسانيت جايز
7 نشمرذ، و قدمِ جفا بر جمالِ چهرهء ديانت و وفا ننهذ، و در حريمِ حرمِ پاذشاه
8 اين فاحشه روا ندارذ، و از بهرِ استيلاى شهور، و استعلاى نهمت، چنين تهمت
9 بر ذيلِ نامِ خوذ نبندذ، و سورتِ تبديلِ دولت، و آيتِ تحويلِ مملکت، و زوالِ
10 سلطنت، و هلاك پاذشاهى کى ظّلِ رحمت الهى ات، و پيرايهء اقبال، و سرمايهء
11 جلال، و موادِّ تخفيفِ طوايفِ عالم، وأصلِ عمارتِ رُبعِ مسکونِ گيتى، فصلِ
12 کامل، و عدلِ شاملِ او از مصحفِ و هم و خيال بر نخوانذ، و بر صحيفهء دل
13 ننگارذ؛ پس زليخاوار گفت: مَا خَزراهُ مَن اَرَادَ بِأَ هِلكَ سُوءﴽ اِلاَّ ان يُسجَنَ
14 <add 12/25>أوْ عذابُ ألِيمُ

Section 6

76


15 شاه چون اين مقدّمات استهاع کرد، و اين مقامات بشنيذ، متأثر و متفکرّ
16 شذ، و اثرِ غصب در ناصيهء مباركِ او طاهر گشت. کنيزك خواست کى آتشِ

77

1 فتنه را بالا دهذ، و سيلابِ آفت را در تموّج آرذ، و شيمشيرِ خشم شاه رافسان
2 زنذ، و گفت: اگر نه جزَع و فزَع، و تشنيع و تقريعِ بنده بوذى، و هيبت و سلطنت،
3 و مهابت و سياستِ پاذشاه، و اِلّا قصدِ آن کرده بوذ کى ذيلِ عفاف و جَيبِ صلاح
4 و نفسِ تقّى و عرضِ نقّىِ اين بنده را کى بر داى صَون و صلاح متردّى است،
5 بلوثِ خُبث و فجورِ خوذ ملطّخ گردانذ؛ و منِ بنده را کى مخدّرهء عهد، و مريمِ
6 اتام، و رابعهء روزگارم، از خِدرِ عفّت. و سِترِ طهارت بر هند و معرّا گردانذ،
7 و فصيحت و رسوائى کنذ. اميذ دارم از عدل و عاطفتِ پاذشاهِ عادل کى انصافِ
8 من ازان ناحفاظِ بى عاقبت بفرمايذ، و تأديبِ اين تعدّى و بى حرمتى، و تعريكِ
9 اين خيانت و بى خويشتنى، کى کرد، بحّدِ اعتبار رسانذ، چنانك ديگر متعدّيانِ
10 ناحفاظ را عبرت و عِظت باشذ:
11 شعر ‏(بسيط)‏
12 من لم يُؤّدِبْه و الداهأدَبه الليل٠ و الهارُ
13 شاه با خوذ گفت: عجب کارى و طرفه احواليست
14 شعر ‏(طربل)‏
15 ظننتُ به وَزدَ المکرامِ و الَعليو لکنَّه شَوْكُ يقطّعُ أحشائى
16 بيت ‏(متقارب)‏
17 گرا سِر که دار و بوَذ بر جنگشوذ زانگبين دردِ او بيشتر
78

1 نوح در حقِ پسرِ خويش کنعان مى گفت: رَّبِ اِنَّ اٌبنىِ مِنْ اهلى
2 ؛ قهرِ جلالت و عزّتِ جبروتِ پاذشاهى ندا در مى داذ: يا نوحُ<add 11/45>
3 خار قلع را شايذ، ومار قتل را، و در<add 11/46>اِنَّهُ ليس مِن اهلِكَ
4 شريعت عقل اجازت مى دهذ، کچون عصوى از اعصاى مردم به بيمارىِ مُعدى
5 چون اکِله و جدَر و جُذام، يا از زهرِ مار، متألَم و متأثَر گردذ، از براى
6 سلامتِ مُهجت، و ابقاى بقاياى اعصا، آن عصورا اگرچى شريف بوَذ بقطع
7 و حرق علاج فرمايند؛ و فرزندِ من مرا بمنزلتِ عصوى بوذ بايسته، امّا آکله
8 بيمارى در وَى افتاذ، قطع أولى تر، خاصّه کى از براى دفعِ شهوت، رفعِ مُلك
9 و دولتِ من مى طلبذ، و گفته اند:
10 مصرع ‏(هزج)‏
11 دستى کى ترا نخواهذ آن دست بُبر
12 پس سيّاف را اشارت کرد، کى اورا بيرون بر و هلاك کن!

Section 1

78


13 و پاذشاه را هفت و زير شايسته بوذ، هر يك کامل و عاقل، و ناصح
14 و فاصل، و مُلك پرور، و داذ گستر، و هر هفت بر آسمان دولت شاه چون هفت سيّاره
15 بوذند، و مدارِ مُلك و دولت برأىِ صايب، و ذهنِ ثاقب، و اصابتِ راى و رجحانِ

79

1 عقلِ ايشان ثابت و محکم بوذ، و بحکمِ طالع مسعود و اخترِ ميمون در حصرت
2 بخدمت حاصر آمذه بوذند. چون آن معنى بديذند، و آن مقدّمات بشنيذند،
3 هر هفت اجتماعى کردند، و در زاويه اى فرا هم شذند، و فگتند: واجب است
4 درين کار تأمّلى واجب داشتن. وزيرِ بزرگترين گفت: نشايذ کى پاذشاه
5 بگفتارِ زنى ناقص عقل التفات نمايذ، و فرزندى را کى محايل رُشد،
6 و آثارِ نجابث، و انوارِ کياست و فراست، بر جبينِ او مبين و لايح بوذ، و در رُوا
7 و رويّتِ او لامح و لامع باشذ هلاك کنذ، از بهرِ آنك چون حدّتِ غصب
8 و فَورتِ خشم تسکين يابذ، از امصاى اين عزيمت متفيّر و متأسَف گردذ.
9 و آنگه ندامت و تأسَف مُريح و منحِبح نباشذ، و شَينِ آن لابد برأى رکيك
10 و خاطر واهى پاذشاه راجع شوذ، و ما برکاکتِ عقل و سخافتِ خرذ منسوب
11 گرديم، ديگر: چون پاذشاه از امصاى اين عزيمت، و تقديمِ اين سياست، پشيمان
12 شوذ، بران انکار نمايذ، و فناهِ خويش، و ائرِ تعجيل، بما حواله کنذ، مارا بکردِ
13 خويش مأخوذ و متّهم و معاتَب و معاقَب گردانذ، و اين مثل عثل بر خوانذ:
80

1 مصراع ‏(هزج)‏
2 انگور شگال خورذ و پنبه روباه
3 سديگر: چون سريرِ دولت از منصبِ شاهى خالى و عاطل مانذ، و مملکت را
4 وارث و مستحقّى نبوَذ، کى چهار بالشِ دولت بوَى آراسته گردذ، دشمن قصدِ اين
5 ديار کنذ، و بقلع و استيصالِ ما کوشذ، و دمار از اهلِ اين ديار بر آرذ، و اگر ما
6 اين حادثه را تدارك نکنيم، و برأىِ ثاقب تلافى ننمائيم، و بال و نکالِ آن بما راجع
7 شوذ. وزرا گفتند: اگر پاذشاه بى مشورت و تدبيرِ ما عزيمتى بامصا رسانذ،
8 و از ما در ان استخارت نفرموذه باشذ، اذيّتِ عواقب و بليّتِ اواخرِ آن بما چگونه
9 باز گردذ؟ وزيرِ بزرگترين گفت: اگر شما بر سمتِ تدبيرِ من نرويذ،
10 و سخنِ مراى مؤثّر شناسيذ، بشما همان رسذ کى بپوزينگان رسيذ کى سخن امير
11 و کلانترِ خوذ نشنيذند تا بغرامتِ آن مأخوذ شذند: چگونه بوذ
12 آن داستان؟ باژ گوى!

Section D.4

80


13 ٤ ـ داستان زن و گوسفند و پيلان و حمدونگان
14 وزير گفت: آورده اند کى در کوههاى شهرِ همذان حمدونگان بسيار

81

1 بوذند کى آنجا مقامِ داشتند، و ايشانرا مهترى بوذ روزبه نام، کارذيده و بجهان
2 گرديذه، و سرد و گرم چشيذه، و نيك و بذ بذو رسيذه، هميشه روزگار
3 بتدبير و حکمت گذاشتى، و رعايت بر خوذ لازم و فريصه پنداشتى.
4 روزى بر بالاى کوهى بر سنگى نشسته بوذ و در شهر نظّاره مى کرد،
5 گوسفندى ديذ کى با زنى بَسُرُو بازى مى کرد، روزبه ياران را آواز داذ،
6 و فگت: کارى شگفت مى بينم. ياران بنگرستند گُشتى ديذند در راهى با زنى
7 بَسُرُو بازى مى کرد، گفتند: گوسفندى است با زنى مى کنذ، گفت:
8 اين کار بى تعبيهءى نيست، و هر آينه بذين سبب آسيبى بروزگارِ ما رسذ،
9 مصلحت آنست کى زن و فرزند از اين کوه بيرون بريم، و بجائى ديگر نقل
10 کنيم. حمدونگان گفتند: اگر گوسفندى با زنى بازى کنذ آنرا چه اثر
11 بوَذ، و صرِر آن بما چه راحع شوذ؟ روزبه گفت: مرا بر شما حّقِ سلطنت
12 و امارت است، و شمارا بر من حّقِ دوستى و رعايت، آنچ بر من واجب است
13 بجاى مى آرم و اگر بر قولِ من اعتماد نماييذ شمارا بهتر آيذ، من بارى بر
14 گفتِ خوذ مى روم، و هم در وقت زن و فرزند از آن کوه بر گرفت
82

1 و بموصعى ديگر فرت. حمدونگان نصيحتِ او قبول نکردند، و بسمعِ صدق
2 نسنوذند و گفتند: او پير و فرتوت است، و ندانستند:
3 شعر ‏(طويل)‏
4 تَوَقَّ مُلاحاةَ السويوخِ و ذمَّهمفاِنّ لهم عِلمﴽ بِسُوءِ العواِقبِ
5 بيت ‏(خفيف)‏
6 هر چه در آينه جوان بينذپير در خِشْتِ پُخته آن بينذ
7 و ديگرى را بر خوذ امير کردند، و زمامِ مصالح و امر و نهىِ خوذ پذو سپردند.
8 چون روزى چند برين حال بگذشت روزى گوسفند مر زن را سُروئى زذ، زن
9 از آن متألّم ذش، سنگى بر سرِ گوسفند زذ، گوسفند از قوّتِ زخم از
10 پاى در آمذ و بيهوش بيفتاذ، چون بهوش باز آمذ کينه در دل گرفتتت، تا روزى
11 زن را برابرِ ديوارى ديد حمله بُرد، و سُروئى زذ، چنانك با ديوار
12 به ايستاذ، زن در دست آتشِ افروخته داشت بر گوسفند زذ، پشمِ گوسفند در
13 گرفت، گوسفند از بيمِ آتش خوذ را در پيل خانه اوگند، و خويشتن را در
14 بندهاى نَى مى ماليذ تا اتش کُشته شوذ، آتش در بى افتاذ و قوّت گرفت
15 و پيل خانه در گرفت، و پيلان بعصى مجروح شذند و بعصى هلاك گشتند، و اين خبر
83

1 بسمعِ پاذشاه رسيذ، از آن سبب متألَم شذ، مهترِ پيل بانان را بخواند و گفت:
2 تدبير اين پيلان چيست؟ مهترِ بيل بانان گفت: تدبير آنست کى بر آنچ
3 سوختست صبر کنى و آنچ مجروح شذه اند پيوسته پيهِ حمدونه در مالى تا نيکو شوند.
4 پاذشاه لشکريانرا مثال داذ تا هر چه در آن کوه حمدونه يابند تير و سنگ بزنند،
5 و پيهِ ايشان بيرون کنند و در پيلان مالند. مردم حَشَر بيرون رفتند، و از
6 نشيب و بالاى کوه در آمذند و تير و سنگ روان کردند. حمدونگان از آن
7 حال متحيّر شذند، و آواز داذند: بارى بگوئيذ کى سببِ کثتن و خَستنِ ما
8 چيست؟ چندين سالست تا ما درين کوه متوطّنيم و هيچ آفريذه را از ما رنجى
9 نبوذه است کى بذان سبب مستوجبِ تعرّض و سَخَط شويم. مردمان حکايتِ
10 گوسفند و زن و آتش و پيلان بگفتند، و آن نادره شرح داذند. حمدونگان
11 گفتند:ما سزاوارِ زيادت ازين بلائيم، چون سخن پير و مهترِ خوذ نشنوديم

Section 2

83


12 وزرا گفتند: اکنون تدبيرِ ما چيست و چگونه مى بايذ با ستقبالِ اين
13 مهّم شتافتن؟ گفت: مصلحت آنست کى هرّوز از ما يکى بخدمت روَذ و در

84

1 مکرِ زنان و غدرِ ايشان حکايتى رويت کنذ، تا بوذ کى اين داةيهء عظيم، و اين
2 واقعهء جسيم مدفع گردذ، و صفارى اين حادثه کى عارض شذشت بگنگين
3 حکمت تسکين يابذ، و اين سياست در تأخير و توقّف افتذ، و بحبسِ مجرّد
4 کفايت شوذ، و ايّامِ نحوس باوقاتِ سعود بدل گردذ، و لطايفِ ربّانى، و تأييد
5 آسمانى نازل شوذ، و فرزندِ شاه از هلاك خلاص يابذ:
6 بيت ‏(مصارع)‏
7 تا بعد ازان زمانهء جافى براى اواندر قدح چه افگنذ از تلخ و شورِ خويش
8 چون اتفاقِ کلماتِ هر هفت وزير بر تمهيدِ اسبابِ خلاص و استخلاصِ
9 شاه زاذه قرار گرفت يکى از آن هفت کى ماهِ فطنت و تيرِ فکرت بوذ سيّاف را
10 گفت: سياستِ شاه زاده را در توقّف دار، نا من بحصرتِ شاه روَم، و مصلحتى
11 کى روى نموذه است پيشِ آينهء خاطرِ او بدارم، تا مثال بر چه جمله بيرون آيذ
12 و فرمان چفونه بوذ

Section 1

84


13 آمذن دستور اوّل بحصرت شاه
14 پس دستورِ اوّل پيشِ شاه رفت، و شرطِ خدمت، و لوازمِ ثنا و تحيّت
15 اقامت کرد، و گفت: مدّةِ عمرِ شاهِ کامکار، و خسروِ نامدار، در متابعتِ عقل

85

1 و شايعتِ عدل باذ! دولتِ او معمور بسداد. و حصرتِ او مشهور بر شاد!
2 چون آثارِ عنايت و فصلِ الهى صفاتِ ذاتِ شريفِ شاه را فهرستِ فصايل و شمايلِ
3 عالميان، و ديباچهء مناقب و مآثرِ آدميان گردانيذه است، خاطرِ منيرِ او مغيّباتِ
4 قصا از لوحِ تقدير بر مى خوانذ، و عقلِ شريفِ او مکنوناتِ قدر کى از کتمِ عدم
5 در حيّزِ وجود آيند مى بينذ و مى دانذ، و از آنجا کى رأىِ کافى، و عقلِ وافى، و کمالِ
6 حصافت، و وفورِ شهامتِ پاذشاهست، لايق و موافق نمى نمايذ بتُرَّ هاتِ ناصى عقلى،
7 و مُموَّهاتتِ ناقص عهدى، بر چنين سياستى هايل، کى تداركِ آن در حيّزِ امکانِ
8 بشرى متعدرّست، اقدام نموذن؛ کچون آفتابِ يقين از حجابِ شبهت و نقابِ ريبت
9 منکشف شوذ، و چنين راى بامصا رسيذه باشذ، و چنين مثالى تقديم يافته،
10 حسرت و ندامت دست گيرِ فلاح، و پاى مردِ نجاح نبوَذ، و حسرت و صجرت نافع
11 و ناجع نباشذ، و عقل اين معانى بر خوانذ:
12 شعر
13 سوفَ ترى اِذا اَنجلى الغُبارُأفَرَسُ تحتكَ ام حمارُ
14 و قد قال اللّه تعالى: ياءَيُّها الذين آمَنوا اين حِاءَکم فاسِقُ بنإِ فتبيَّنوا ان
15 ، و اگر شاه درين معنا تأنّى<add 49/6>تُصيبوا قومﴽ بجهالة فتعسبحوا على ما فعلتم نادمين
16 فرمايذ، و شرائطِ احتياط و تثبٌّت بجاى نيارذ، و حقّ از باطل و زور از صدق
17 جذا نکنذ، همچنان مغبون شوذ، کى آن مرد از طوطىِ خويش بتزوير و تخييل
86

1 زن، و چون از حقيقتِ حالِ او استکشافى رفت، و خفاياى آن ماجَرىَ،
2 و خباياى آن حادثه محقّق شذ، ندامت سوذ نداشت، و پشمانى مُريح نبوذ.
3 شاه پرسيذ: چگونه است آن داستان؟ بگوى!

Section D.5

86


4 ٥ ـ داستان کذخذاى با زن و طوطى
5 دستور گفت: بقاى پاذشاهِ عادل، در اقبال کامل، و سعادتِ
6 شامل باذ، و ايزذ جلّ و علا حافظ و ناصر! چنين آورده اند کى در شهورِ
7 گذشته و سنينِ رفتهه مردى زنى داشت، کى متابعتِ و ساوسِ شيطانى،
8 و موافقتِ هواجسِ نفسانى نموذى، و قدم بر طُرُق مجهولِ شهوات و نهمات زذى،
9 و با جوانانِ نَوخط، و امردانِ با جمال عشقها باتى، و اين مرد را طوطيى بوذ
10 سخن سراى و حاذق، لغت شناس و ناطق، هر چه در خانه از خير و شر ، و نفع
11 و صرّ حادث شذى، جمله إعلام داذى، و وقايع و حوادث باز نموذى. شبى
12 دوستى صيافتى ساخت، و تکلّف و تنوّق، کى لايقِ دوستانِ موافق، و اخرانِ
13 صادق باشذ، بجاى آورد. مرا از عيال دستورى خواست، و بوقتِ بيرون
14 رفتن پيشِ قفصِ طوطى رفت، و گفت: اى پاسبانِ بيذار، و اى نگاه بانِ
15 هشاير! بايذ کى امشب در تيقّظ و حراست زيادت کنى، و سرمهء سَهَر، تا بوقتِ سحر

87

1 در بصر کشى، و بامعانِ نظر، و دقّتِ خاطر تأمّل نمائى، و از هرچه حادث
2 شوذ، غثّ و سمين، و مَعين و مَهين، و صلاح و فساد، و خير و شرّ بدانى،
3 و در حفظ آرى، و چندانك صبح سر از گريبانِ مشرق بر آرذ،
4 بخانه باز آيم، و همه اعتمادِ من بر قولِ تو خواهذ بوذ، و اعتدادِ من در
5 حوادث بصدقِ گفتارِ تو، کى از غرض منزّه و از شوايبِ کدورت صافى است.
6 طوطى بذان انتهاج نموذ، و گفت:
7 شعر ‏(وافر)‏
8 فِفعلُكَ اِن سُلُتَ لنا مُطيعُو قولُك إن سَألتَ لنا مُطاعُ
9 چندانك مرد قدم از در بيرون نهاذ، کذبانوى خانه بمعشور رفعه نبشت،
10 و بمددِ مِدادِ اشتياق، حکايت شکايتِ دردِ فراق شرح کرد، و بدستِ معتمدى
11 بدوست خوذ فرستاذ، و گفت:
12 شعر ‏(منسرح)‏
13 فغى فؤاد الحّب نارُ هوًياحَرُّ نار الجحيم ابرذها
14 بيت ‏(هزج)‏
15 دارم بو اشتياق چندانك مپرسدر دست باتّفاق چندانك مپرس
16 دستى کى بدامن وصالت زذمى بر سر زذم از فراق چندانك مپرس
88

1 چون معشوق بر مکامنِ حروف وقوف يافت، کى امشب زحمتها زايل، و سعادتها
2 حاصل است، باخوذ گفت: الدهرُ فُرَص و الّا فَغُصَص، در حال بقدمِ
3 اشتياق، روى بوثاقِ معشوق نهاذ، و آن شب هر دو بشاذى و حرّمى بر بساطِ
4 نشاط بوذند، و از بدُّوِ رواح، تا ظهورِ صباح، در تجرُّعِ اقداحِ افداح
5 بگذاشتند، و طوطى همه شب از شبکاتِ قفص بيرون مى نگرست، و آن
6 احوال مطالعه مى کرد، و بر صحيفهء ورقِ دل مى نگاشت، و مى گفت:
7 مصراع ‏(بسيط)‏
8 العَيرُ يصرطُ و المکواةُ فى النّارِ
9 شعر ‏(بسيط)‏
10 يا راقِدَ الليَلِ مسرورﴽ بأوّلهاِنَّ الحوادِثَ قد يطرُقنَ اسحارا
11 بيت ‏(هزج)‏
12 اى خفته نگوئى کى مرا بيذاريستوى شاذ نگوئى کى مرا غم خواريست
13 چون نسيمِ سحر بوزيذ، و زنگىِ شب سپيذه در چهره ماليذ، مشعلهء
14 خورشيذ، شعلهء ناهيذ فرو نشايد، و قنديلِ زرّبنِ آفتاب. چراغِ سيمينِ
15 مهتساب فرو کُشت، عقدِ ثريّا انقطاعى پذيرفت. و طلوعِ صبحِ صادق
16 ارتفاعى گرفت، منادىِ اين ندا در داذ:
17 شعر ‏(کامل)‏
18 لولا مُزاحمةُ الصَباح وان هَدَيکان الکَرَى يا طَيْفُ قد اَسندى يدا
89

1 فالصبحُ مَلكُ و النجومُ رعيَّةُبصرتُ بغُرّته فخرّْوا سُجتَدا
2 بيت ‏(هزج)‏
3 چون سرد شذ از باذِ سحر زيورِ اوبيذار شذم ز خواب در بسترِ او
4 عاشق و معشوق از خوابِ مستى بيذار و هشيار شذند، و يکديگار را وداع
5 کردند، و گفت: شبِ وصل چون برق گذران بوذ. و چون کبريتِ احمر
6 بى نشان، تا نيز کى اتّفاق ديذار بوَذ؟ چون معشوق پاى از خانه بيرون نهاذ،
7 کذخذاى از در در آمذ، و بر مستوره سلام کرد. زن بناز و کرشمه جواب
8 داذ، و از سرِ طنز گفت:
9 بيت ‏(صربع)‏
10 من بعذاب اندرم آرى رواستمجلسِ عالى بشراب اندرست
11 دوش از رنجِ فرقت و جذائى، و محنتِ غيبت و تنهائى، لحظهءى نخفته ام، و از
12 خرف وهيبت، و دهشت و حيرت ساعتى نياسوذه؛ و عياذﴽ اللّه اگر بى باکى
13 مکابرهءى آرذ، و مفاجأً مخاطتهءى افتذ، دستِ تدارك از تلافى آن قاصر مانذ،
14 و پاى و هم از ادراكِ آن عاجز آيذ؛ بيا تا ساعتى خلوتى سازيم، و دل از
15 رنجهاى گذشته بپدازيم! مرد از عيال منّتى و افر قبول کرد، و باخوذ گفت:
16 الحمد للّه کى عيال را با من موافقتى تمام، و مساعدتى بر کمالست! چون زمانى بهم
17 بوذند، و ساعتى بياسوذند، مرد باستفراغى بيرون آمذ، و از طوطى سؤال کرد:
90

1 مصراع ‏(رجز)‏
2 فما ترَى فيما ذکرتُ ما تَرَى
3 طوطى گفت:
4 شعر ‏(طويل)‏
5 ستُبدى لك الاتياُم ما کنتَ جاهلاويأتيك بالا خبار مَن لم تُزوّدِ
6 دوش درين وثاق، مجمعِ وفدِ عُشّاق بوذه است؛ بيرون رفتنِ تو بوذ
7 و در آمذنِ جوانى ببالا سروِ بوستان، و بچهره ماه آسمان، رشكِ سروِ جويبار،
8 و ججلتِ لعبتِ قندهار، مشك از زلفِ او مى ريخت، َ آفتاب در دامنِ جمالش
9 مى آويخت، عکسِ جمالش خانه روشن کرد، و چنانك شمع از وى خجل شذ، و گلِ
10 رخارس طارم و صفّة گلشان گردانيذ، چنانك گل از شرمِ رويش در عَرَق
11 غرق گشت، جان مى گفت.
12 بيت ‏(هزج)‏
13 بناميزذ مناميزذ نگه کن تا توان بوذن
14 غلام آن چنان روئ کى گل رنگ آرذ از رنگش
15 دل از خزينهء سينه ندا مى کرد:
16 شعر ‏(رمل)‏
17 قصّه يوسفِ مصرى همه در چاه کنيذتُركِ خندان لبِ من آمذ هين راه کنيذ
91

1 تا نيم شاب شرابهاى مى نوشيذند، و چون گلاب با آب، و چون شير
2 با مَى بر هم آميژتند، وچون آتش در شمع، و چون پروانه در نور
3 مى آويختنذ:
4 شعر ‏(طويل)‏
5 أتتْ ز أرَر ما خامَرَ الطيبُ ثوبَهاو کملسك مِن أردانها يتصوَّعُ
6 بيت ‏(مرج)‏
7 مارا تو بهر صفت کى داريدل کم نکنذ ز دوست دارى
8 مرد چون اين سخن بشنيذ، سوداش غلبه کرد، و سفراش بشوريذ؛
9 چوبى برگشت، و دست و پاى زن در هم شکست، و هر چند زن فرياذ بيشتر
10 کرد، مرد چون سختّر مى زذ، و مى گفت: مَن أکل القلايا صبر على البلايا.
11 مرد از خانه بيرون رفت، زن خاطر برگمشت، تفحّص و استکثاف از اين
12 حال نموذن گرفت، تا اين نهانى که آشکار کرده است، واين مستور که
13 مکشوف گردانيذه؟ بر خدمتگارى برد کى سِمَتِ اختصاص، و صفتِ اخلاص
14 داشت، و بزبانِ تعيير اين شکايت تقرير کردن گرفت. خدمتگار بأيمانِ گلاظ
15 و شِداد سوگندان عرصه داشت، واعذار بى شمار تمهيد نموذ، کى بکشف اين
92

1 سرّ راصى نبوذه ام، و مرا ايشارِ رصا و تحرىِ فراغِ تو بر جمله مهمّت و معصلات
2 مقذّم باشذ:
3 بيت ‏(منقارب)‏
4 رِصك رصاىَ آّلذى اُوِثرُو سِرُّكَ سرّى فما اُظِهرُ
5 بيت ‏(هزج)‏
6 پنهان دارم رازِ تو اى دوست از آنکتنگست جهان درو نگنجند غمِ تو
7 فامّان بامداذ چون کذخذاى در آمذ پيشِ قفصِ طوطى رفت با او سخنى گفت
8 صامّا چندان کى گردِ خاطر بر مى آيم، و مرکبِ و هم را در ميدانِ ادراك جولان
9 مى دهم، و غبارِ شبهت از چهرهء آفتابِ يقين دور مى کنم، گمان جز بر طوطى
10 نمى افتاذ، و کشفِ اين سِرّ و هتكِ اٍن ستر، و پيذا کردنِ اين پنهان، وفاش کردنِ
11 اين راز، الاّ از جنابِ طوطى نمى دانم، کى کذخذاى او را در تفحّصِ و تبسّم
12 اخبارِ تو وصيّتهاى بليغ مى کرد، و در افشاى سرّ و باز گفتِ هرکات و سکناتِ
13 تو تلقينهاى بوجه مى کرد، و همه اعتمادِ او در حفظ و نگاه داشتِ تو، تتبّعِ
14 اقوال و افعالِ تو، بر حزم و شهامت، و کاردانى و کفايتِ اوست؛ نبينى کى بيشتر
15 اوقات در مُسارّهء طوطى مى گذرانذ؟ تدبير مى بايذ اديشيذ، مگر خلاصى دست
16 دهذ، و گر نه شهواتِ انسانى، و لذّات نفسانى را يکبارگى پشتِ پاى بايذ زذ،
17 تاهر ساعت دستار چه از روى طبق بر داشته نشوذ. و ازين نمط همه شب با زن
18 سخن مى گفتص
93

1 مستوره گفت: لطيف گفتى و باريك ديذى، اين طوطى تهمتها و خيانّها
2 بمن اصافت کرده است، و مرا در خطر و رنجها اوگانده، و واجب است
3 مکافاتِ مساعىِ نامحمود، و تحريصاتِ ناسر جايگاه در بابِ او تقديم کردن.
4 و چون مدتّى برن حادثه گذشتِ مرد بسببِ مصلحث از سرِ اين جريمه بر
5 خاست، و دل از آن تهمت و ظنّت بر داشت. و آن حادثه رانابوذه پنداشت؛
6 تا وقتى ديگر دوستى ميزبانى کرد، و او را بصيفات استدعا نموذ. مردبوقتِ
7 رفتن پيش قفص رفت، و وصايثى کى در آن باب لايق بوذ تقرير کرد،
8 و گفت: اى دوستِ مخلص، و اى رفيقِ مشفق! بايذ کى شرايطِ امانت و ديانت
9 و حُسنِ عهد بجاى آرى، و اغفال و اهمال اندرين باب جايز ندارى، و تا طلوعِ
10 صُبحِ صادق بيذار باشى، و هر چه ممکن گردذ از تيقّظ و بيذارى، و تحفّص
11 و هشيارى بجاى آرى؛ و حرکات و سکنات، و افعال و اقوالِ مشاهده
12 و معاينه کنى، کى واّلذى زيّن الماهَ بالکواکب وأحرق الشياطينَ الردةَ
13 باثّنهبِ الثواِقب اگر اين کرّت بر فعلى سميج، و معاملتى خارج واقف شوم،
94

1 خوذ را از شَينِ صحبت، وعارِ الفتِ او خلاص دهم، اگر آفتابست، بوى
2 التفات نکنم، واگر آب حياتست، تجرّع ننمايم:
3 بيت ‏(هزج)‏
4 گر آن شوى از تو نشويَم رُخ و دستور خاك شوى آب کنم جاى نشست
5 واعتمادِ من در عمومِ أشغال، و خصوصِ أعمال، بر عمدهء مناصحت و خلوصِ
6 شفوتِ تست، واگر نه آنستى کى تو مطالعهء اين اظلال، و مجارىِ اين احوال
7 بنظرِ رأفتِ تکفّل کردهءى، و در اکثرِ امور و ظايفِ اين جمع را تأمّل
8 نموذ، والاّ من اين جمعيت و زوجيت باطل کرده امى، وحورا و عيناى فردايسِ
9 اعلى را از خطرِ تلبيسِ ايشان مطلّقهء ثلاث گردانيذه، و گفت:
10 شعر ‏( کامل)‏
11 دَغ ذِ کرهنَ فما لهنّ وفاهُريحُ الصبا و عهودُهن سَواءُ
12 بيت ‏(حففيڤ)‏
13 زن چون ميغست و مرد چون ماهستماه را تيرگى ز ميغ بوَذ
14 بذترين مرد اندرين عالمبه بهين زنان دريغ بوَذ
15 طوطى التمسات او را بلتفى جواب داذ، و گفت: تو امشب با فراغِ خاطر،
16 بمرتعِ ظرافت، و مربعِ اهلِ صيافت رَو، واز ابتداى رواح تا انتهاى صباح،
17 اقداحِ افراح، بين الرياحين نوش کن، کى من بهيچ نوع از تتبّعِ احوال،
95

1 و تفحّصِ آثارِ اين جماعت غافل و ێاطل نخواهم بوذ؛ و امتثال اوامر و نواهىِ
2 اربابِ دولت، و اولياى نعمت، از مواجبِ شريعتِ کَرَم است، خصوصّا در اعمالى
3 کى تعلّو بصيانتِ حَرَم، و ديانَتِ کرم دارذ، از لوازمِ خرذ و مرّوت،و فرايص،
4 آزاذگى و فتوّت باشذ، و هر که در ارتسمِ اين انواع طريقِ اهمال و امهال سپرذ،
5 اعتماد از خلوصِ محبّت و صفاى مودّتِ او بر حيزذ، و مصازبت و مجالستِ او بر
6 اخوان واحباب مطلعِ طايرِ شوم، و مقدمِ دناعت و لوم گردذ، و در دلِ براذرانِ
7 مشفق ن کُنج، و در چشمِ يارانِ ناصح حقير نمايذ. مرد چون اين جوابها
8 بشنيذ، بروى آفرين پيوست، و آثارِ فراستِ او را در انوارِ کياست، و تحفّظِ دقايقِ
9 وفادارى، و رعايتِ چانبِ بزرگوارى پسنديذه داشت، و گفت: هزار جان فداى
10 دوستى باذ، کى در احياى مرسمِ حُرّيت اين کلمات و مقدّمات تقرير دانذ کرد:
11 شعر ‏(طويل)‏
12 سقى اللهء ارصّا زُينت عرصاتُهابأبناءِ فصلِ مِن شيوخِ وشُبّانِ
13 طوطى اعتماد بر حصافت و شهامتِ خوذ کرده بوذ، واين خبر از زبانِ صاحبِ
14 شرع نشنيذه بوذ کى النساءُ جبألُ الشيطان، و ندانسته کى
15 بيت ‏(خفيف)‏
16 ديو أز فعلِ زن رميذه شوذچون بر آميزذ او يکى تلبيس
17 در فريب و فسون و مکر و حِيَلبندگيها نماينذش ابليس
96

1 مرد از خانه بيرون رفت، و طوطى بتركِ خواب بگفت، و سرمهء سَهر در
2 بصرکشيذ، واز شبکاتِ قفص بيرون مى نگرست. زن با خوذ انديشيذ کى
3 با اين طوطى لطيف حيلتى بايذ ساخت، کى باطّلاع و اسطلاعِ ما نفردازذ کى
4 نظرِ او ميانِ من و معشوق حايلست، و تحفّظ و تيقّظِ او ميان من و معشوق مانع؛
5 و هر گاه سخنِ او از سَمتِ استقامت مايل و منحرف شوذ، واز جاذهء استوار
6 بيفتذ، و تغيّر و تفاوت بذان راه يابذ، اعتماد از قولِ او بر خيزذ، و بعد از آن
7 هر چه او گويذ، آنرا خيالاتِ جنون، و خرَفاتِ ظنون پندارند؛ و هر جه تورير
8 کنذ و بگويند، آنرا وسوسهء خيال، و هندسهء محال انگارذ. پس بفرموذتا آنجا کى
9 طوطى بوذ، جراغى در زيرِ طشتى نهاذند، و حُراقهء چند از ديوارها در
10 آويشت، و بر بالاى طارم دست آسى بحرکات مختلف مى گردانيذ، و باذ بيزنى
11 و پرويزنى بياورد، و آب بر باذبيزان مى فشاند، از >بازبيسن< و پرويسن بر مثالِ باذ
12 و باران مى آمذ، و هر ساعت چراغ دان از زيرِ طشت بيرون گرفتندى، و در
13 محاذاتِ سطوح اجرام حرّاقها بداشتى، تا شعاعِ چراغ از صفحاتِ خرّاقها
14 منعکس مى شذ بر مثالِ برق و درخشن، واز اصطکاكِ اجرامِ ثويلِ دست آس
97

1 در فصاى خانه صورتِ رعد ظاهر مى گشت. همه شب حاصل الاسر آن بوذ کى
2 از انعکاسِ شماى برق، واز احتکاكِ دست آس رعد، واز حرکتِ باذبيزن
3 و پرويسن باذ و باران در پيوست. چون طوطى مشغلهّ رعد، و مشغلهّ برق، و جرکتِ
4 باذ و زحمتِ باران بديذ، گفت: امشب طوفانِ باذ، عالم را از بنياذ بر مى کَنذ،
5 يا سيلابِ باران جهانرا خراب مى کنذ. متحيّر و متغيز بماند، هر گاه چشم باز
6 کردى، برق و رعد و باران و باذ ديذى. سر در ميانِ پر کشيذى. روزِ ديگر
7 چون نيمِ سحر بوَزيذ و گلزارِ صباح در افقِ مشرق بدميذ، کذخذاى
8 بخانه باز آمذ، پيشِ قفصِ طوطى رفت، و گفت: هاتِ مافيه شِفاىء وأنفِ
9 بالقهوة دأى! بگوى تا حريفانِ دوشين با ياران پراندوشين همچنان باذهاى
10 نوشين خوردهاند؟ واز آن معانى حرکتى کرده؟ طوطى گفت: دوش از زحمت
11 باذ وابر، و مشغلهء برق ورعد بصر را امکانِ نظر، و بصيرت را سامانِ فکرت
12 نبوذ، با خلاص و امحاضِ امعانِ نظر نپرداختم؛ از آن لحظه کى تو قدّم از خانه
13 بيرون نهاذى طوفانِ نوح و صاعقهء هود، و عذابِ نمود در ايستاذ؛ درخش آنش
14 در جهان ميزذ، ورعد و لوله در آسمان، و زلزله در زمين مى افکند؛ همه شب در
15 قفص از سرما مى لرزيذم، واز هيتِ رعد مى ترسيذم، واين آيت مى خواندم:
16 وبر خوذ مى دميذم،و مى گفتم:<add 31/31>فسبحان مَن يُستحُ الرعدُ بحمده.
98

1 شعر ‏(صويل)‏
2 کأنَّ نجومَ الايلِ خافت مُفارَهءفمدَّت عليه من عجاجته حُخبا
3 مرد گفت: اى طوطى، مگر تو ديوانه ذشهءى، يا دماغت خلال کرده
4 است؟ بر من چون روز روشن شذ کى تو باذ پيموذهءى، و کوزِ پرذه شکستهءى،
5 وا گر والعياذ باللّه از اکاذيب کلمتى چند ترکيب کردءى، وترّهاتى چند
6 ترتيب داذءى، ميانِ من و حلال کار بطلاق و فراق انجاميذى، و مصالحِ معاش
7 و فراشِ من بتصريب و تخليطِ تو متلاثى شذى، و عالِ من کى در زهد وعفّت،
8 فاطمهء زهرا، و خديجهء کُبراست، بهذيانات و ترّهاتِ تو آلوذهء خَبَسِ حُبث
9 گشتى؛ و هر که امثالِ اين مقال بتزويرِ و افتعال تقرپر نمايذ، بفتوىِ شريعت
10 اراقتِ خونِ او روا بوَذ، و مُجکمِ مصلحتِ سياس، ورعايتِ جانبِ هروّت،
11 افساد واهدامِ ذاتِ او واجب گردذ، تا بعد ازين هر ساعت مرا دردِ سرى
12 ندهى، و دروغى، کى طبع و سمع از قُبزِ روايتِ او بحروح گردذ، بگوشِ
13 من نرسانى:
14 بيت ‏(هزج)‏
15 بارانِ دو صذ ساله فرو ننشانذاين گردِ بلا کى تو انگيختهءى
16 پس دست در قفص کرد، واز سرِ غصب طوطى را بيرون کشيذ، و سر و پاى
99

1 و پر و بالِ او از هم بگست و جذا کرد، و بيرون انذاخت. اتّفاق را از
2 دوستانِ او يکى بر درِ سرا بگذشت، طوطى را بران گونه بديذ، پرسيذ کى اين
3 طوطى را بچه تهمتِ جنايت چنين تعذيب و نشنيد فرموذى؟ و خونِ او بچه حجّت
4 چون خونِ ذبايحِ حرم حلال داشتهءى؟ کى اين طوطى بغايت مليح و فصيح
5 بوذ: خُصرتِ اجنحهء او نجويذِ نوبهار، و منقارِ او بلملِ آب دار مانند بوذ.
6 مرد ما جَرَىِ رفته باز گفت. آن دوستِ او مردى صاحب فراست، و خذاوندِ
7 کياست بوذ، و با حذاقتِ بر کمال دهاىء تمام داشت. او را بران اقتحام ملامتها
8 کرد، و گفت: ندانستهءى کى چون نوايبِ اّيام و حوادثِ روزگار مجتمع
9 شوذ، و مشکلات و معصلات مبهم بر آيند، گوهر آنرا بر محكِّ عقل
10 بايذ زذ، و در معيار و مقياسِ خرذ بسنجيذ، و در تيبيرِ اصغاثِ احلام،
11 و تدبيرِ احداثِ ايّام مشاورت با زيرکانِ عالم، وامينانِ ناصح بايذ پيوست؟
12 اى سبحان اللّه! نذانى کى مرغان دروغ نگويند، و تمويه نگالند، وآنچ
13 گويند از ديذه و شنيذه گويند؟ چرا بأوّلِ حال استفارِ اين اخبار، واستطلاعِ
14 اين اعمال نکردى؟ و شرطِ تأنّى و احتياط بجاى نياوردى؟ کى زنانرا در مکر
15 و غدر تصنيفها، و در خداع و حِلت تأليفهاست، بذان درجه کى ابليس باکمالِ
100

1 مشعوذى واُستاذى، در معمَّىِ مکرِ زنان سر رشتهء کياست گم کنذ؛ وا گر
2 خواهى تا حقيقتِ اين حال ترا مکشوف و مقرّر شوذ، کذبانو را ببهانهءى از
3 خانه بيرون فرس، خدمتگارى را کى بطانهء خان، و خاصّهء آشيان، و معتمدِ
4 اسرار توانذ، زجر تعريکى فرماى، تا هر چه رفته است بگويند، واين
5 پرده از پيش برداشه شوذ. بر قصّيتِ استصوابِ او مرد بخانه در آمذ،
6 واين عزيمت بامصا رسانيذ، و خدمتگارى کى انيسِ اُنس و عيبهء اسرارِ زن
7 بوذ، تهديد و تشديدى عرصه داشت؛ ماجرا هر چه رفته بوذ، بر طريقِ
8 تفصيل و اجمال تقرير کرد، واز مطلع تا بمقطع شرح داذ، و جمالِ روى عروسِ
9 يقين، !ز حجابِ شبهتِ وريبت، هر چه نيکوتر بيرون آمذ، و معلوم شذ، کى
10 طوطى چون گرگِ يوسف بيگناه بوذه است، و چون ناقهء صالح بى جرمى
11 طُعمهء شمشير گشته؛ و آنچ در بابِ او تقديم افتاذه است، و نفاذ يافته، ظامِ
12 محص، و حيفهِ صِرف بوذه است، و در ساى الحال جزاى آن و بال ببايذ ديذ،
13 و قفاى آن بى خويشتنى ببايذ خورد، و آنچ کرده است، از سرِ تعجيل بوذه
14 است، بوسوسهء شيطانِ مُسّوِل، و توهمِ نفسِ امّارهء مُخيّل. حيرت و حسرت
15 بروى مستولى گشت، و صجر و قلَق ظاهر شذ؛ اشكِ ندامت از ديذه بر صفحهء
16 رخساره مى ريخت، واز سرِ تأسّف و تلهّف مى گفت:
101

1 شعر ‏(طويل)‏
2 تذکّرتُ ايّامّت لنا ولياليامصت فجرت من ذکرهّن دموُع
3 فهل بعد تفريقِ البيب تواصُلو هل لِنجومٍ قد افلنَ طلوُع
4 بيت ‏(هزج)‏
5 اى رفته زمن ترا چه افسون آرذکين فرقتِ تو ز چشمِ من خون آرذ
6 و ظاهر شذ کى قدم در خطّا، و دايرهء جفا نهاذه است، و روى تدبير
7 بآينهء تقصير ديذه، پشيانى سوذ نداشت، و ندامت نافع و ناجع نبوذ، واين معنى
8 پيوسته با خوذ مى گفت:
9 شعر ‏(طويل)‏
10 فياليتِ ما بينى و بين أِحّبتيمِن البعدِ ما بينى و بين المصأبِ

Section 2

101


11 اين داستان از بهِر آن گفتم، تا پاذشاه بر سياستى کى محصِ ظلم و جور
12 است اقدام ننمايذ، کى فردا از تنفيذِ فرمان پشيمان شوذ، و لايمِ افعال، و عاذلِ
13 اعمالِ خوذ گردذ؛ چنانك آن مرد از کشننِ طوطى؛ و آنگاه عُمرى از
14 تعجيلِ آن سياست در تلهّف و تأسّف افتذ، کى بحقيقت داستانِ مکرِ زنان
15 از اِشرافِ فهم، و اِدراكِ و هم زيادت است، و عاقل ترينِ مردمان در چُالِ
16 مُحالِ ايشان روذ، و بعشوه و لاوهء ايشان مغرور گردذ. واگر شاه را از
17 تقريرِ اين مقالات سَآمت و ملالت نياورده است تا از مقاماتِ مکرِ زنان، و مقالاتِ
18 غدرِ ايشان هکايتى گويم. شاه فرمو بگوى!

Section D.6

102


1 ٦ ـ داستان مرد لشکرى و معشوعه و شاگرد
2 وزير گفت: زندگانىِ پاذشاهِ کامکار، و صاحب قرانِ روزگار، در
3 جهانگيرى و شاهنشاهى هزار سال باذ! چنين آورده اند کى بروزگارِ
4 سالف، در حدودِ کالف، مردى بوذ جشکرى فيشه، معشوقهءى داشت موزون
5 و کرشمه ناك، لطيف صورت و چالاك. در حسن چون گلِ نوبهار، و در
6 لطف و ظرف اعجوبهء روزگار:
7 شعر ‏(بيط)‏
8 خريدةء لورأتها الشمسُ ما طلعتولو رآها قصيبُ البانِ لم يسىَ
9 واين لشکرى را شاگردى بوذ، بچهره ماهىِ ماهتاب، و بجمال ثانىِ آفتاب،
10 مَلَك سيرتى، پرى صورتى، متناب خلقتى، چون ماهو مشترى در قباى
11 ششترى، و چون حور و پرى، در صورتِ بشرى، در جمال چنانك شاعر
12 گوينذ:
13 شعر ‏(کامل)‏
14 أوفَى بکلّ الحسنِ بعُص صفاتِهاو وَفَى بقَتل الصبّ خُلفُ عِداِتها
15 سحّارة الأ لحاظِ لم أرَ عَينَها للّا رأيتُ الموتَ فى لَحَظاِتها
16 روزى مردِ لشکرى رفتهءنوشت بوجهِ ارادت، و گفت:

103

1 شعر ‏(البسيط)‏
2 على الذينَ کو وا قلبى بهجرهُمسلاُم خالقناما اورق الشجرُ
3 بيت ‏(متقارب)‏
4 تو دانيکى من جز تو کس را ندانمتوئ يارِ پيذا و يار نهانم
5 و بدستِ شاگرد بخانهء معشوق فرستاذ، و بزبانِ او پيغام داذ:
6 بيت ‏(هزج)‏
7 بيا اى راخت جانم کى تا جان بر تو افشانامزمانى با تو بنشنيم ز دل اين جوش بنشنم
8 و در أناى رفته کلماتِ دل آويز، و سخانانِ عشق آميز درج کرد، مشتمل
9 بر ذکرِ اشتياق، و مُنهى از المِ فراق، و گفت: توقّعِ آنست کى بوجهِ
10 دمازى و بنده نوازى قدم رنجه کنى، و وثاقِ بنده را تشريفِ حصور
11 ارزانى دارى، کى فرصتِ وصال، چون زمانِ خيال گذرنذه است، و زمانِ
12 اتّصال چون کبريتِ احمر ناپاى دار، واگر در خاستانِ روزگار گل
13 شگفذ از نفايسِ اعلاق وذخايرِ مواهبِ سعادت باشذ:
14 شعر ‏(هزج)‏
15 تَعالَوا نشرَبِ الراحبِکَأساتٍ و اقداح
104

1 بيت ‏(هزج)‏
2 شب هست و شراب هست و چاکر تنهاستبر خيز و بيا بتا کى امشب شبِ ماست
3 چون کوذك برسيذ، و رئره و پيام و ذروذ و سلام برسانيذ، زن در وى
4 نظر کرد، جوانى ديذ سر و قدّ، ماه خدّ، گل عذار، آفتاب رخار، آب
5 جمال بر چهرهء او جارى، وزهره در بنا گوشِ او متوارى، گفت:
6 شعر ‏(خفيف)‏
7 مر حبﴽ مر خبﴽ تعالَ تعالاحيّذا و جُهكَ للمباركُ فَالا
8 بيت ‏(مصارع)‏
9 آب جمال جمله بجوى تو مى روذخورشيذ در جنيبتِ روى تو مى روذ
10 <add 12/21>صفاى رويتت، با وفاى طوويّت گفت: أگر مى منواهُ عَسَى ان ينفعَنا
11 سوزِ سينه، از شرقِ ديرينه آواز داذ کى أصبتَ فالَزم، ووجدت
12 فاغنم! از چين لقمه بر نتوان خاست، واز تجرّعِ چنين جرعه نتوان
13 کاست. القصّه بصذ هزار دل فتنهء غنج و دلال، و بستهء زلف و خالِ او شذ،
14 با خوذ گفت:
15 بيت ‏(سريع)‏
16 زلفِ ترا کار بذان جا رسيذکز خمِ او غم بثريّا رسيذ
17 در برِ تو صبر بتعجيل تاختبر درِ تو عقل بودا رسيذ
105

1 و لشکرى آيشانه ترتيب مى کرد، و کاشانه مى آراست کى هم اکنون
2 معشوقه از در در آيذ، يا از حصورِ او خبر آيذ، زاويه بنوِر جمالش روشن
3 شوذ، و حجره از بوى زلفش معطّر و گلشن گردذ. خوذ شاگرد از استاذ
4 مرزوق تر، و معشوق از عاشق بى ثوق تر آمذ:
5 شعر ‏(کامل)‏
6 اهلﴽ بعُدَى والرسول و حبّذاوجه الرسول لحبّ وجه المرسِلِ
7 پيش از آنك عاملِ وصل، خراجِ اصل بديوان گزاردى، شاگرد
8 حقِّ حسابى، ورسمِ عتابى در خواست، زن گفت: ترا هم برين باب ترانهء،
9 و هم ازين باب شاگرانهء آرم. کوذك خدست کرد، و گفت:
10 شعر ‏(منسرح)‏
11 اِکراُم اهل الهوى من الکرَمِواُمّةء العشقِ أظرْف الاممِ
12 غايتِ محّبت، و نياتِ موذت آنست کى هر سرّى کى در صحيفهء صميرِ
13 دوستان نقش پذيرذ، هر يك بديذهء بصيرت بر خوانند، و القلوب مرآةُ
14 القلوب را معنى اين بوذ
15 شعر ‏(طويل)‏
16 اذا غُيّبتْ اشباحُنا کان بيننارسائلُ صِدقٍ فى الصمير تراسَلُ
17 وارواحُنا فى کلّ شرقٍ و مغربٍتلاقَى باِخلاصِ الودادِ تَواصَلُ
106

1 آن ستور بوَذ، کى رموزِ عشق بر وى مستور بوَذ، فامّا آنجا کى صفوتِ
2 طبيعتِ انسانى است شراب هم رنگِ أوانى است.
3 شعر ‏(کامى)‏
4 رقّ الزُ جاجُ ورقّتِ الخمرُفتشابها فتشاکل الامرُ
5 فکأنّها خمرُ ولا قدحُوکأنّها قدحُ ولا خمرُ
6 عاشقانرا زبابِ مقال، غمّازِ حال است. هر چه بوَذ سِر ًا بِسّرِ و اصهارًا باصهارِ
7 باشذ:
8 شعر ‏(بيط)‏
9 لبّيكَ لبّيكَ من قربٍ و من بَعَدٍسِرّﴽ بِسّرٍ واصْهارًا باصهارِ
10 چون راح و روح در هم آميختند، و چون صباح و صبوح بر هم آويحتند،
11 العشُق اوّلُه دير ميآمذ خاترش پريشانى گرفت، شمشيرى حمايل کرد
12 و روى بخانهء معشوق نهاذ، و با خوذ گفت:
13 بيت ‏(هزج)‏
14 واللّه کى اگر شوى چو ماه اندر ميغکس باز ندارذم زروى تو بتيغ
15 چون ددرِ خانه رسيذ، حلقهء در بجنبانيذ، و معشوقه را خبع داذ.
16 شاگرد گفت: آه رُبَ اُمِينيةِ أدّت الى منيّه، اى کذبانو! قصدِ جانِ من و خوذ
107

1 کردى، و قصاى بذ بر من و خوذ آوردى! تدبيرِ کارِ من چيست؟ و دوست گيرِ
2 من درين مخت کيست؟ زن گفت: مترس و دل خوذ مبر، درين
3 غُرفه رَو، و در تاريکى بنشين! و خوذ باستقبالِ عاشق رفت، و در بگشاذ.
4 مردِ لشکرى در آمذ، و گفت: چندين تأخير و توقّف چرا نموذى؟ و مرا
5 چندين انتظار بچه سبب فرموذى؟ بامداذ بگاه قاصد در راه کرده ام،
6 ورقعه بذو داذه، و چشمِ اميذ گشاذه! معشوقه گفت:اى سرمايهء زنذگانى،
7 و اى پيرابهء شاذمانى! حديثِ قاصل ورقعه هر چند دروغست لکن خوش
8 خبرست؛ اگر قاصدِ تو رسيذه بوذى، بندگيها نموذمى، و من خوذ در
9 تهيُّأِ آن بوذم کى بى تکّافِ طلب و تجثّمِ پيغام بخدمت شتابم، و سعادتِ
10 اجتماع در يابم، تو خوذ کرم برزيدى، و بر عادتِ حميده رفتى:
11 بيت ‏(هزج)‏
12 بر عادتِ خوذ بزرگوارى کرديمارا بوصالِ حويش يارى کردى
13 در آى کى زاويه هر چند صفتِ تنگى آرذ، از روى جنتيت واتحاد
14 يك رنگى دارذ، و بر فور بطارمى بر آمذند، و بجامهء خواب فرو رفت.
15 و هنوز کار، از بوسه و کنار، به بندِ ازار نرسيذه بوذ، و زمستانِ هجر بنوبهارِ
16 وصل نينجاميذه، کى کذخذاى خانه در رسيذ، و حلقهء در بجنبانيذ. مردِ
108

1 لشکارى گفت: هم اکنون شوى تو در آيذ، و با من عربده در گيرذ، واز
2 ميدان ما بانك و مشغاله بر خيزذ، و در دامن و گريبانِ من آويزذ، واگر اين کلمه
3 بسمعِ والى رسذ، با من خطاب و عتاب، و تشديد و تعنيف فرمايذ، مگر مرا
4 درين غرفه پنهان کنى! زن چون کوذك بر غرفه پنهان کرده بوذ متحيّر
5 شذ، گفت: مترس و شمشير از نيار برکش، و با خشم و تهوّر در
6 بگشاى، و بيرون رَو، و مرا و شوى مرا تهديد مى کن، و بهيچ کسى التفات
7 منماى، و روى براه آر! مردِ لشکرى همچنان کرد واز درِ خانه شمشير
8 کشيذه، و بغل گشاذه بيرون رفت، و بآوازِ بلند مى گفت: هم اکنون
9 تدبيرِ اين کار کرده شوذ، و جزاى کردارِ هريك بر سبيلِ و جوب رسانيذه
10 آيذ، کى مرا در پيشِ تزتِ سلطان مجاجب و دربان حاجب نباشذ! و ازين
11 گونه ترّهاتِ هايل، و کلماتِ موُهم مى گفت، و ميرفت. مرد چون تحيّر
12 و نهوُّرِ او بذيذ، و سخنهاى تهديد آميزِ او بشنيذ، با خوذ گفت: مگر اين مرد
13 حانه غلط کرده است، و بر کذام مسلمان مکابرهء سُبيخون آورده است، و نعوذ
14 باللّه من شرّ هذا الشيطان الَمريد، الجبّار العنيد! و متحَيّروار بخانه در آمذ،
15 و با زن گفت: اين چه قيل و قال، واين چه احوال است؟ اين مرد کيست
16 واين بانك و مشغله از بهرِ چيست؟ زن پيش باز دويذ، و گفت: اى مردا
109

1 خذاى را سجدهء شکر و حمد آر و نذر کن کى صدقه وصِلَت بدرويشان
2 و مبستحقّان دهى، کى خذاى تعالى چنين بلا از ما بگردانيذ! مرد گفت:
3 بگوى سبب چيست؟ کى اين بشارت عظيم است واين اشارت و خيم! زن گفت:
4 درين لحظه غافل و بى خبر نشسته بوذم، کوذکى بر شکلِ هزيمتان از درِ
5 خانه در آمذ، مصطرّ و مدهوش، يرقانِ هيبت روشن زرد کرده، وبرسامِ
6 سياست عقل و خرذ از وى برده، سوگندان غلاظ و شداد بر من داذ، کى
7 مرا درين خانه پنهان کن و جانِ مرا بصدقةء جانِ خواش بخر! کى ظالمى
8 متهوّر، و قتّالى متحتير، بر عقب واثرِ من مى آمذ، و قصدِ جانِ من دارذ!
9 وازخوف و هيبت، و حيرت و دهشت، بر غرفه دويذ، و رختها بر خوذ
10 پؤشيذ. درين بوذم کى آن صَالمِ بى باك چون زبايه از در در آمذ،
11 شمشير در دست، چون پلنگ و شير مى غُرّيذ، و چون نهنگ و اچدها مى دميذ.
12 گمان بردم کى صحّاك بى باك قصدِ جمشيذ کرده است، يا بهرام روى بکبنِ
13 ناهيذ نهاذ. بانگ بر من زد، و گفت: اين کوذك کجا رفت و او را چه کردى؟
14 من انکار کردم، و بران اصرار مآوردم، کى من اين جنين کس نذيذم، و نام
15 و کنيتِ او نشنيذم. لختى الحاح و لجاج کرد، و وعيد و تهديد در ميان
16 آورد؛ چون مفيد نبوذ دشنامى چند بداذ، و روى بدر بيرون نهاذ،؛ و من
110

1 بر وى مى دميذم، تا حق<add 2/17>از وى مى ترسيذم و وصُمُّ بُکُم عُمْىُ
2 تمالى اين بلا بگدانيذ، و او را کور و کور کرد، العياذ باللّه اگر بران حَرَد
3 و غصب، برين کوذك قادر و مستولى گشتى، جانِ اين بيچاره در معرضِ تلف
4 و تفريقه افتاذى. مرد گفت: اکنون کوذك کجاست؟ گفت: برين غرفه،
5 و آواز داذ. کوذك فرو آمذ؛ مرد مشاهدءى ديذ بغايت لطيف، و کوذکى
6 امردِ بس ظريف، تلّطفها نموذ. و استمالتها کرد، و گفت: توقّف کن
7 تا از بهر تو تکّالفها کنم، و کرامتها واجب دارم، و تو مرا بمحّله پسرى،
8 و اين زن مر ترا بمنزلتِ ماذرست، بايذ کى پيوسته مى آءى، و مرادات
9 مى نمأى! و بچنين و لطف کوذك را دستورى داذ، و زن را بران مساعى کى نموذه
10 بوذ، و چنين چيزى اکتاب کرده، و از مهرِ زاد آخرت ذخيرتى نفيس
11 و زادى هنى و سنى مدّخر گردانيذه، مهمدت گفت:
12 شعر ‏(کامل)‏
13 انّ العفيف اذا اَستعان بخائنٍکان العفيُف شريکَه فى المأثمِ

Section 3

110


14 اين داستان از بهرِ آن گفتم، واين فصلِ جزل، کى در
15 صورتِ هزل بوذ، بر سمعِ شهزيار ازان گذرانيذم، تا زور وافترا، وزوق

111

1 و افتعالِ زنان، بر رأىِ اعلى روشن گردذ، و بأقاويل و تخييل، و اباطيل و تويلِ
2 ايشان التفات نفرمايذ، از بهرِ آنك زنان اگرچه ناقصاتِ عقل اند، بر کمالِ
3 عقولِ رجال خندنذ، و عقلا را بجايلِ گُفتار، چون کَفْتَار، در چُوالِ
4 مُحالِ خوذ کنند. واگر پاذشاه را از براى تصفيهء اذهان، از اعيان مثالى
5 بايذ، قصّهء آدم و حوّا، و يوسف و زليخا، قانونِ اعتبار، و مقياسِ
6 اختبارست؛ و اگر هيچ کس را در معاملهء ايشان مرا بحهء توانستى بوذ، آدم را
7 بوذى کى بنيت و خللقتِ او در مقاصيرِ دار النعيم، و صورتِ او فهرستِ
8 احسن التقويم بوذه است؛ و چون شاه را اين مقدّماتِ لايح معلوم شذ،
9 دانذ کى بهيچ وقت در سراى کون وفاد، از جبلّت و طبعيتِ ايشان رشاد
10 و سداد التماس کردن، و بتصريب و تخليطِ زنى شاه زاذه را کى قطبِ
11 سپهرِمعالى، و مرکزِ دوايرِ اعلى است، بصرصرِ فنا و اعدام نتوان داذ
12 شاه چون داين داستان سماع کرد، واين کلمات استماع فرموذ، مثال داذ
13 تا شاه زاذه را بحبس بردند

Section 1

111


14 آمذن کنيزك روز دوم بحصرت شاه
15 روزِ دوّم کى مسّاحِ عالمِ بالا، بساحت دورانِ گردون بنقطهء افقِ
16 مشرق رسيذ، سرادقِ مزعفر، در چهرهء هفت طارمِ اخصر کشيذ، و بساطِ
17 ملّوَن بر بسيتِ اين کُرهء اغبر گسترد، بسمعِ کنيزك رسيذگى شاه سياستِ

112

1 پسر در تأخير افکند، بببِ آنك يکى از جملهء وزرا، بطايفِ مواعظ،
2 و دقايقِ نصايح، او را از امصاى اين راى، در ثردّد و اتباه افکنده است،
3 و حالتِ سخطِ او را برصا و ارتصا بدل گردانيذه، واز تقديم سياست زجر
4 و منع کرده، و در اصنافِ مکرِ زنان، و اوصافِ غدرِ ايشان، حکايات نادر
5 و غريب آورده؛ و تقرير کرده، کى بذمّ و مدح، و حِدّ و هزلِ ايشان التفات
6 نشايذ نموذ، و نکوهش و ستايش، و اِبا و ارادتِ ايشانرا لايقِ محو و ايشان نبايذ
7 پنداشت، و شاوِ روهُنَّ و خالِفوهُنَّ دستور اعتبار و نموذارِ اختبار بايذ ساخت،
8 چى هر کرا بتنصيص اين تخصيص داذه باشذ، کى الرّحلُ قوَّامونَ علمى النِاهِ
9 بکلماتِ ناقصِ ايشان، کى از مَکمنِ اِنَّهُنَّ ناِقصاتُ العقلِ والِدينِ ظهور
10 پذيرفته بوذ، نظر نکنند
11 پس متنکّر وار، و متحيرّ کردار پيشِ تختِ شاه رفت، و بعد از تئريرِ
12 تحيّت، و اقامتِ و ظايفِ خدمت، گفت: عدل شاه مستعانِ ملههوفان، مستغاثِ
13 مظلومان، و مستمسَكِ مهجوران است، و هر مبالغتى کى رأىِ مُلك آراى
14 شاه، در تمهيدِ قواعدِ انصاف، و تشييدِ مبانى انتصاف فرمايذ، طليعهء
15 دوامِ دولت، و مودّمهء بواى سلطنت بوَذ؛ واين ظلمِ مُفرطِ شنيع کى برين بنده
16 رفت، اگر بر يکى از آحاد خدمتگارانِ سراى حرم رفتى، از عدلِ شاه
17 لازم آمذى کى بر قصيّتِ استکبار و خميّت، و مقتصاى استنکاف وأنَفَت، و لوازمِ
113

1 قصاياى معدِلت، و شرايطِ شريعتو مروّت، انصافِ او بداذى، و قُبعِ اين
2 شَين، و فصيحتِ اين عار، از جيبِ عَفاف، و ذيلِ صلاحِ او محو کردى؛
3 فکيف در حقِّ بندهءى کى بعقدِ شرعى، و عهدِ دينى، خير و شرّ، و نفع
4 و صرِّ او حواله بنظرِ عاطفت و ايشار و رحمتِ پادشاه بوَذ:
5 شعر ‏(خفيف)‏
6 واذا کان فى الانابيبِ خَلْفُوَقَعَ الطَّيشُ فى صدورِ الصِعادِ
7 بيت ‏(رمل)‏
8 پاذزهر از شرِّ زهر افزون شوذچون ز اندازهء خوذ بيرون شوذ
9 و بنده شنيده است کى يکى از آحادِ اعداذِ وزرا، در بابِ منده رصريب
10 و تخليط نموذه است، واقوالِ بنده را در معرضِ کِذب و فصيحت چلوه کرده،
11 وکلمت و مقدّماتِ او را در لباس سماجت و تقبيز يرض داذه، و بتغييرِ احوال
12 وتعييرِ اقوالِ او سَعى نموذه، و مى ترسم کى ببتِ مقالاتِ وزرا،
13 ومُحالاتِ شامزاذه، همان مقامات پيش آيذ کى آن گازر را از پسرِ
14 ناحَلَف، و فروزندِ عاقّ پيش آمذ. شاه پرسيذ کى چگونه بوذ آن داستان؟
15 باز گوى!

Section D.7

114


1 ٧ ـ داستان گازر و پسر و خر و گرداب
2 گفت: چنين آورده اند اربابِ عقول، و افاصل جمهور، کى در شهرِ
3 فطور، گازرى بوذ، پسرى داشت احمق و جاهل، بى تميز و غافل،
4 مذموم سيرتى، مجهول صورتى، ديوانه سارى، پريشان کارى، از حليهء
5 خرذ ێاطل، و در قبولِ مصالح مماظل. واين کازى هميشه در دستِ
6 صرر، و پاى خطرِ او منکوب و ماليذه بوذى؛ هر چند پذر او را پند
7 داذى و تنبيه کردى، البتّه طبيعتِ معکوس، و بنيتِ منکوسِ او بمواعظِ
8 تغيير، و زواجرِ تعريك استقامتى نمى پذيرفت، و اصلاحى قبول نمى کرد.
9 زُکامِ ادبار دماغِ او را چنان معلوم کرده بوذ، کى روايح بمشاِّ
10 او نمى رسيذ، و حرص و شرَه، و جنون و سَفَه، بر وى چنان نستولى شذه بوذ،
11 کى بهيچ تکلّف و تلطّف، تداوى و تشفّى نمى پذيرفت؛ واز عادتِ بهيمى
12 و طبيعتِ سبعى امتناع نمى نموذ، چون آهنِ چنگ خروده، و سُربِ سوخته،
13 کى بهيچ حيلت صلاحتِ کارى نپذيرذ، و بهيچ تزيّن و تأنّقِ چشمِ
14 خريذارى نگيرذه، هميشه دلِ پذر از صدماتِ خارِ خلافِ او خسته و مجروح
15 بوذى، و خاطرش از خَطرِ جهالت و صلالتِ او خايف و رنجور، کى کذام
16 روز از جنونِ ناموزونِ او آفتى زايذ، واز قبايحِ اقوال، و فصايحِ افعالِ او

115

1 بلاءى بر وَى آيذ. واين گازر بر لبِ جوءى بزرگ جامه شُستى، و درين جوى
2 گردابهاى عميق و آب گيرهاى چرف بوذ، و پيرسته درو سيلايهاى قوى
3 رفتى. هرگاه گازر بکار مشغول شذى، پسرِ ديوانه ببهانهء ماهى خويشتن
4 چون مار در آب افگندى، و چون غوك شناو مى کردى؛ هر چند گازر
5 فرياذ بيشتر کردى،او بميانه نزديکتر رفتى، ّذر خايف و مستشعر، کى
6 نبايذ کى در گردابى افتذ، يا نهنگى آهنگِ او کنذ؛ صخنِ او نشنيذى،
7 و نصيحتِ او، کى محص شفقت بوذ، در سمعِ قبول جاى نداذى:
8 شعر ‏(کامل)‏
9 خيرُ الطيورِ على الفُصورِ و شرُّهايَأوى الخرابَ ويسکُنُ الناؤُسا
10 شعر ‏(هزج)‏
11 مُدبر نکنذ کار بگفت عاقلهر گز نشوذ بحيله مُدبر مُقبِل
12 تا روزى گارز بکار مشغول بوذ، پسر بر خر نشست، ع در جوى رفت،
13 و بگردابى عميق در آورد. ناگاه تلاظمِ امواج، و تراکمِ افواجِ سيلاب در
14 رسيذ، و هر دو در غرقاب افتاذند، و گرداب ايشانرا گاه چون صدف در
15 قعرِآبمى برد، و گاه چون خاشاك بر سر مى آورد. گازر چون پسر
116

1 و خر در شَرَفِ هلاك ديذ، از آنجا کى اِلفِ طبيعى، و عشقِ صنيعى،
2 و شفقتِ امصلى، و رأفتِ جبلّى بوذ، خواست کى در شوذ، و پسر و خر را از
3 سطواتِ بليّـات، و غرقابِ سيلاب بيرون آورذ، واز مهالكِ امواج، و مسالكِ
4 افواج خلاص دهذ؛ خويشتان را در آب انداخت، و چنگ در پسر زذ و پسر
5 نيز از بيمِ جان، و خوفِ هلاك، چنگ در پذر زذ، کى الغريُق يتعلُّق بِکُلّ
6 شَىءِ، تا خوذرا از غرقابِ گرداب بساحلِ سلامت و نجات افگنذ، پذر را در
7 گرداب کشيذ؛ گازر هر چند حيلت کرد تا نفسِ خعذ را از دست و چنگالِ او
8 خلاص دهذ، شکن نگشت، و آخر الاهر پذر و پسر جانِ شيرين چون شکر در آب
9 بباذ داذند، و عمرِ غريز، و نفيسِ نفيس را وداع کردند:
10 شعر ‏(وافر)‏
11 و مَن يكُ جارَ صِّلٍ أفعُوانٍفليس بعادمٍ سَمّﴽ نَقيعا
12 بيت ‏(متقازب)‏
13 چو دشمن کى دانا بوَذ به ز دوستابا دشمن و دوست دانش نيکوست

Section 2

116


14 و مِن بنده از فرط اخلاص، و وفور وفا و اختصاص، مى ترسم
15 کى شاه را از اين فرزند همان پيش آيذ کى گازر را آمذ؛ و آدمى را هيچّيز
16 از اجزا و اعصا، و جوانز و جوارح عزيزتر نيست، و با اين همه چون در
17 جزوى بيمارىِ مفسد و مُهلك عارض مى شوذ، علاجِ او بحرق و قطع واجب مى

117

1 دارنذ، و از کمى و نقصانِ او متاسّف و رنجور نمى گردنذ، وفقدان او دافع
2 و مانع نمى آيذ، و از اينجا گفته اند:
3 مصراع ‏(هزج)‏
4 دستى کى ترا نخواهذ آن دست ببُر
5 و خذاى تعالى مى فرمايذ: عسى أن تَکرَهوا شيّﴽ وَهْوَ خيرُ لَکم وعَسَى
6 شاه چون اين کلمت و مقدّمات بشنيذ<add 3/312>أن تحُبُّوا شيّﴽ و هو شَرُّ لَکم
7 مثال داذ تا پسر را سياست کنند
8 چون خبرِ سياست بسمعِ وزيرِ دوّم رسنيذ، سيّاف را با او بگويم

Section 1

117


9 آمذن وزير دوم بحصرت شاه
10 وزيرِ ثانى، کى در علم و حلمت و هنر و کفايت ثانى نداشت،
11 باقتصاى رأىِ مشکل گشاى بحصرت آمذ، و بعد از تقديمِ مراسمِ
12 خدمت، و شرايط حمد و ثنا و تحّيت، گفت: محمد اللّه تعلى کواکبِ عدلِ
13 پاذشاه از افقِ آسمانِ تدبير ثاقب و طالع است، و کافهء خلايق اواسر
14 و نواهىِ پاذشاهى را خاصع و طايع، و اقاصى و ادانى در صلِّ عواطفِ اين دولت،
15 از سَمومِ سِتَم، و حَرورِ حوادث، و نيابِ نوايبِ روزگار هرفَّه و منعَّم

118

1 انذ، و سُمومِ افاعىِ ظام را بترياقِ دواعى انصاف تدارك مى کنند، و تأثير
2 تيرِ حدثان، کى از شستِ قصدِ زمان گشاذ مى يابذ، بجُنّهء جلالِ او ناموءثّر
3 مى مانذ؛ اطرافِ ولايت آمن است، و اصناف رعيّت ساکن، و صنوفِ
4 مِحَن، و فنونِ فِتَن آراميذه، رعايا در مهدِ رفاهيت، وصعفا در سايهء عنايت
5 و عاطفت قرار گرفته انذ، و ملوكِ آفاق، تختهء مکارمِ اخلاق، در جنابِ
6 منيع، وِفناى رفيعِ او مى خوانند، و اقتباس مى کنند:
7 بيت ‏(خفيف)‏
8 خوانده عدلِ تو در همه آفاقتختهاى مکارم الاخلاف
9 و بحقيقت وجودِ ذاتِ بزرگوارِ او اثرِ جود و رحمتِ واجب الوجودست،
10 با سياستِ او سراب از غرور منقطع است، و بانتظامِ اّيامِ عدلِ او شراب از
11 خرابىِ عقول منحصم:
12 شعر ‏(وافر)‏
13 بشاملِ عدله فى الارضِ ترعُيمع الاسد السَّوائمُ فى المسامِ
14 و بررأىِ انورِ ازهر، کى مشترى نور از وى افتباص مى کنذ، و آفتاب
15 روشنى از وى التماس مى نمايذ، و کليذِ مصالحِ سلطنت، و بريدِ مناهجِ ملك
16 و دولت است، به بديههء نظر مقرّر باشذ، کى مشاهدهء جمالِ فرزند مصباحِ
17 هر صبوح، و مفاتحِ هر فتوح است. و گلزارِ مَسرّتْ آن از چشمهء حُسنِ
119

1 او مى خورذ، و روصهء نزهت طراوت از منعِ جمال، و مرتعِ کمالِ او
2 مى برذ؛ خصوصا کى تباشيرِ رُشد در ناصيهء او مبين، و نجابت بر
3 جبينِ او لايج و معين است. دُرِّ درياى شاهى، و بلبلِ گلبنِ شهنشاهى، از
4 عقايلِ سعادت، و ذخايرِ موهباتِ آفريذگار، بتصرّع و ابتهال، از حصرتِ
5 گفته، واجابت<add 19/5>ذو الجلال خواسته، ورَبّ ِ هَبْ لى مِن لدنك وليّا
6 يافته، تجريكِ نمّام، و غموزِ ساعىِ فتّان، در هلاكِ او تعجيل نشايذ
7 فرموذ؛ کى بعد از امصاى عزيمت، حسرت و ندامت، بر فواتِ ذات او
8 نافع و ناجع نيايد. درختى هر کذام بيخ آورتر وراسخ تر بساعتى قلع توان
9 کرد، امّا سالها ببايذ کى باعتدالِ مزاجِ هوا، و تربيتِ آب و خاك مُثمر
10 و مؤثّر گردذ، چنانك در سايهء او بتوان آسوذ، واز ثمورهء او منفعت توان
11 گرفت. واگر شاه درين معنى تعجيل نمايذ، مانندِ آن کبگ بوَذ کى جفتِ
12 موافق، و عيالِ مشفقِ خوذ را بى جرمى هلاك کرد، و چون از حقيقتِ
13 حال استکشاف رفت، و براءتِ ساحتِ او بدر آمذ، بران ارتجال و استعجال
14 هر چند پشيمانى خورد، مُربح و مُنجح نبوذ، و يارِ کُشته زنده نشذ،
15 و جفتِ رفته باز نيامذ. شاه پرسيذ کى چگونه بوذ آن داستان؟ باز گوى!

Section D.8

119


16 ٨ ـ داستان کبگ نر و حال او با مانذه
17 دستور گفت:آورده اند کى دو کبگ از ميانِ ابناى جنس<add ?/2>

120

1 ببتِ توفاوت و ناهموارى صُحبت، و تغيّر و ناسازکارىِ اُلفت مصارمت
2 کردند از وطن بوطنى ديگر، واز آن موصع بموصعى ديگر رفتند، و ياران
3 و دوستانِ نو گزيذند؛ و مقام در کوهى ساختند، کى حصيصِ او بنزهت
4 و رفعت، بر گلزارِ اختران، و سبزه زارِ آسمان راجح آمذى، و آشانهءى
5 گرفتند، بر شِقّى راصخ، و شِعبى راسى، کى هواى او معتدل و خوش،
6 و مرغزارِ او نَزِه و دلکش بوذ. انواعِ اشجار بر اطراف واکنافِ او رُسته،
7 و اجناسِ وُحوش و طيور در حصيص و يافعِ او قرار گرفته، آبهاى صافى از
8 چشمَهاى او روان، و نيمِ صبا و شمال در صحراى او بزان، فصاى هواى او
9 از عفونت خالى، و مهابطِ و مصاعدِ آن از خوفِ صيّادانِ بى رحم منزّه،
10 در فصلِ ربيع کُلالهء لاله از ولالِ جِبال و يفاعِ تِلالِ او چون قنديلِ
11 عقيقين، از صوامع رهابِين تابان:
12 بيت ‏(هزج)‏
13 دُر افشان لاله در وى چون چراغيوليك از دوذِ او بر جانش داغى
14 بيت ‏(هزج)‏
15 شقايق بر يکى پا ايستاذهچو بر شاخ زمرُّذ جامِ باذه
16 شعر ‏(طويل)‏
17 شقائقُ يحملن النداى فکأنّهادموعُ التصابى فى خدود الخرائدِ
121

1 آبهاى منابع و مشارع چون آبِ چشمِ عاشقان، گفتى صرحِ ممرّد است،
2 :<add 27/44>با جوشنِ مزرّد، کأنَّة صرحُ مُمَرَّذ من قوارير
3 شعر ‏(کامل)‏
4 وعُيونُه کعيُونِ أصحابِ الهَوَيبصفاءِ دَمعٍ من وفاءِ قُلبوبِ
5 واين دو کبگ با يکديگر عيشى مهنّا و وصالى مهيّا داشتند؛ چشمِ شوخِ اّيام
6 از ايشان غافل، و طبعِ بى وفاى روزگار از ايشان خبر، در فصاى کوهسار
7 پرواز مى کردند، و در عرصهء مرداد اهتزاز مى نموذند، حسن و جمالِ ماذه هر روز
8 بى اندازه تر، و عشق و مهرِ نر هر زمان تازه تاز:
9 بيت ‏(هزج)‏
10 دلى را با دلى چون در هم افتاذهمى آوازهءى در عالم افتاذ
11 خوشا و قتا کى باشذ آن دو دل راو ليکن اين چنين دل خوذ کم افتاذ
12 در رياض و غياضِ آن کوه چرا مى کردند، واز انهار و حياضِ او
13 شرابهاى صافى تجرّع مى نموذند، روز مصبع و مکن بر گلِ مرغزار، و شب
14 مبيت و مقيل بر سنبلِ کوهار؛ و حوشِ آن موصع حريف و اليفِ ايشان شذه،
15 و طيورِ آن هوا و فصا جليس و انيسِ ايشان گشته، اسبابى مهيّا و عيشى مهنَّا:
122

1 بيت ‏(مصارع)‏
2 در جامِ وصل باذهء اسبابِ خرّمياوقاتِ عيش و لذّتِ ايّامِ بى غمى
3 هم از نيمِ دولت و اقبال خوش دليهم با وصالِ دلبرِ خوش روى هم دمى
4 انواعِ نزهت و طرب و عيش بر فزوناسبابِ فترت و غمِ اَيّام در کمى
5 اتّفاق را سالى امساكِ بارانها پذيذ آمذ، و برق و نم از هواىِ خشك
6 باز ايستاذ، يانبيع را يبوست ظاهر شذ، و مرابيع را خشك غالب آمذ:
7 بيت ‏(هزج)‏
8 تا رفت چنانك فتنه را خواب از چشماين بحرِ هزار چشمه را آب از چشم
9 بر علم قحط و جدَب استيلا آورد، و بر جهان نحوس و بوس مستولى شذ،
10 جوب و لبوب نصج و نما نيافت، و انواعِ ارتفاعات در مرتع و مزارع مخس
11 و نوصان پذيرفت. کبگِ نر با ماذه گفت: شرطِ عاقل و فرزانه آن بوَذ کى
12 ما يحتاجِ اوقابِ زمستان، در ايّامِ تابستان مهيّا کنذ، و در همگامِ رفاهت
13 و راحتِ ساعات حال، از شذّتِ اوقاتِ مستقبل انذيشه دارذ، و تدبيرِ
14 ادّخار کنذ:
15 شعر ‏(کامل)‏
16 و اٌنظر لِنفكَ و السلامةُنُهزةُو زمانُها صافى الجناحِ يطيرُ
123

1 بيت ‏(خفيف)‏
2 کارهارا بوقت بايذ جُستکارِ بى وقت سُسْت باشذ سُسْت
3 واين کلمه را معتبر شناسنذ کى خُنذْ مِن يومِكَ لغدِك! تا چون مزاجِ
4 روزگار و احوالِ او تغيّر و تبدّل پذيرذ، و شبِ آبتن مولودِ حال
5 بر خلافِ مراد از ارحامِ ادوار در حِجرِ قابلهء سرانجام نهذ، دل
6 و خاطر در مخالبِ حيرت، و مهابط و مصايقِ حسرت و صجرت،
7 متحيّر و مدهوش نمانذ. تدبير آن بوَد کى سفرى کنم و بصاعتى با خوذ همراه
8 گردانم، و مى گويند در فلان بلاد نرخِ طعام کسادى دارذ، برَوَم و ذوخيرهّ
9 زمستان با خوذ بيارم، پيش ازانك تخمها در حجابِ خاك متوارى، و در
10 نوابِ انبار مستور گردذ. پس بذين عزيمت روى بذان سمت آورد، و چون
11 مطلب و مقصد دُوردست بوذ، مدّى مهلت در ميان آمذ، تا آن زمان کى
12 زمستان بر جهان تاختان آورد، و لشکرِ سرما بر خيلِ اشجار و اثمار شبيخون
13 کرد، ِقلابِ کوهسار، وا اطرافِ مرغزار، از برگ و بار، عارى و عاطل شذ،
14 و جز عمامه بر فرقِ صنوبر، و قبا در قدِّ سرو نماند، حُلّةء خصرا از اکنافِ
15 اشجار فرو ريخت، و خردهء کافور بمُنخُلِ سحاب بر امواتِ عالم فرو بيخت:
124

1 بيت ‏(هزج)‏
2 مانندِ ماذرانِ مرده فرزنددر ديذهء عالم ابر کافور افگند
3 نغمت و الحانِ بلبل شکسته شذ، و اوتار و موسيقارِ صُلصُل گسسته
4 گشت، کبگِ نر از سفر باز رسيذ، ماذه را از هيئت و صورتِ خوذ متغيّر
5 ديذ: شکم بر آمذه، و چشمها فرو شذه، آثارِ حمل، و امارتِ حبل بر
6 صورت و سيماى او پذيذ گشته. در وى بذين سبب بذ همان شذ، و گفت:
7 من بغفت و عصمتِ تو اعتمادى تمام داشتم، و بحسنِ عهد و موافقتِ تو اعتصادى
8 بر کمال، و مواجب مصاجبت، و لوازمِ موافقت آن بوذى کى در غَيبتِ من پاى
9 در ذيلِ عفاف و صلاح آوردئ، و رعايتِ جانبِ مرافقت و مواصلتِ قديم،
10 کى در ميانِ ما مؤ کدَّست، مرعى و مشکور داشتئ. تو خوذ در ايّامِ غيبتِ من
11 همه سورتِ هزل و لهو خوانذهءى، و آياتِ فسق و فجور تکرار کرده،
12 و قدم در عرصهء مراد و شهوت و نهمت زذهءى، و خليع العذار وار افسار از
13 نْفسِ أمّاره بر گرفته، و استقبالِ مقدمِ مرا چنين ذخيرهء نا محمود، و شربّى
14 نا گوار مهيّا کرده، و با خوذ گفته:
125

1 شعر ‏(منقارب)‏
2 و اُلقىَ حبلى على غاربيو أسلُكَ مسلَكَ مَن قد مَرَجْ
3 فانْ لامنى القومُ قلتْ اٌعذِروافليس على أعرجٍ مِن حَرَج
4 برازقى کى بچّهء غراب را بر وَکرِ اشجار، وظيفهء ليل و نهار، رعايتِ
5 جودِ او مى دهذ، و بخالقى کى فَرخِ عقاب را بر قلالِ جبال راتبهء روز
6 و شب حمايتِ کرمِ او مى رسانذ، کى اين ساعت تعريكِ اين جنايت،
7 و تأديبِ اين بى خويشتنى، در بابِ تو تقديم کنم، چنانك همه نا حفاظان را
8 فهرستِ عبرت، و عنوانِ عِظت، و زاجر و ناهى باشذ از اقدام نموذن بر
9 امثالِ اين اجترام. ماذه گفت: بصانعى کى مشغلهء خعوس در اسحار تبيحِ
10 جلال، وتقديسِ کمالِ اوست، و ببدعى کى جلوهء طاؤس در مرغزار تعظيمِ
11 نوالِاوست، کى در زمانِ غَيبتِ تو مرا بهيچ نا محرمى الفت و صحبت و مُجلس
12 و مُخالطت نبوذه است، و بر خلافِ رصاى تو قدمى نْهاذه ام. کبگِ نر گفت:
13 در روشنىِ آفتاب منورِ چراغ حاجت نيايذ، و لَيسَ الخبر کالعيان:
14 بيت ‏(مجنث)‏
15 گمان معاينه باشذخبر چه سوذ کنذ
16 بار تکابِ جنايتِ کفايت نمى کنى، و تركِ ديانت و امانت روا مى دارى،
126

1 و بسوگندِ خلاف، پرده بر چهرهء انصاف مى پوشى! واز سرِ غصب و انَفَت
2 و استنکاف و حميّت ماذه را زذن گرفت. هر چند ماذه مى گفت:
3 مصراع ‏(هزج)‏
4 مشتاب بکشتنم کى در دستِ توأم
5 مزن کى پيشمان شوى ازين تعجيل نموذن، وليکن وقتى کى مُربز و نافع نباشذ!
6 شعر ‏(وافر)‏
7 ستذ کُرنى اذا جرّبت غيريو تندَمُ سين لا تُغنى النّدامَه
8 بيت ‏(منقارب)‏
9 شتابندگى کارِ آهرمنستپشيمانىِ جان ورنج تنست
10 پرستندهء آز و جوياى کينبگيتى ز کس نشْنوَذ آفرين
11 او همچنان مى زذ تا ماذه از عالمِ حيات، بعالمِ ممات نقل کرد وبا همه
12 رفتگان برابر شذ. چون عيالِ موافق، و رفيقِ مراِفق کُشته گشت،
13 و فورتِ خشم تسکينى پذيرفت، کبگِ نر تأمّلى کرد، و با خوذ گفت: دريغا
14 رفيقِ شفيق، و نديمِ قديم، ويارِ مساعد، و حريفِ مُعاصد، با چندان
15 حقوقِ مرعى، و اخلاقِ مرصى، و رأى و حصافت، و خوذ و کفيات، بى تُهمتى
16 ظاهر، بموجبِ شبهتى کُشته شذ! و ندانم کى در تقديمِ اين راى
127

1 و امصاى اين عزيمت، مصيبمَ يا مُصاب، صايبم يا مُخاطى و ساعى! جماعتى از
2 طيور کى در اکناف و اطراف آن موصع بوذند، بتهنيتِ قدومِ او بزيارت
3 حاصر آمذند، و چون چنان ديذند از موجبِ حادثه بحث کعذند، کبگِ نر
4 از صورتِ حال اِعلام داذ، و شرحِ آنچ روى نموذه نوذ باز گفت. هر کس
5 از مرغان زبان ملامت و تعيير در وى دراز کرذند، و گفتند: بى مشاورتِ
6 مؤتمنى بر چنين اقتحامى شگرف اقدام نموذهءى، و بى رويّتى ثاقب ارتکابى
7 بذين عظيمى روا داشتهءى! بدانك درين نواحى عيلان مارا بمثالِ اين عارصه
8 بسيار حادث شوذ، و چنان گمان افتاذ کى زن حامله شذه است، و چون
9 سه ماه بران بگذرذ، ما فلان بيخ بياريم و بدهيم، تا بعد از نصج
10 مادّت، اجابتِ طبيعت حاصل آيذ، و بيمارى زايل گردذ. خطا کردى،
11 و در امصاى اين راى مُخطى بوذى، واگر با ما درين باب مفاوصتى رفتى،
12 پيش از نفاذِ تدبير، بذين تشوير و تقصير مأ خوذ نگشتئ، و در ملامتِ
13 عاجل، و عقوبتِ آجل نيافتادئى. چون شبهت از روى کار برداشته
14 شذ، و بيقين بدانست کى خطا کرده است، و جفتِ شايسته را بى موجبى
15 و جرمى بدستِ تلف داذه، در وَى مى نگريست، و بنوحه وزارى مى
16 گريست، و مى گفت:
128

1 شعر ‏(طويل)‏
2 عجبتُ لصبرى بعده و هو ميّتُو کنتَ اٌمرءًا ابکى دمﴽ و هو غائبُ
3 على انّها الاتيامُ قد صِرنَ کُلُّهاعجائبَ حتّى ليس فيها عجائبُ
4 بيت ‏(هزج)‏
5 داردا و دريغا کى ازان خاست و نشستخاکست مرا بر سر و باذست بدست

Section 2

128


6 اين افسانه از بهرِ آن گفتم تا پاذشاه بتعجيل کارى نفرمايذ،
7 و در سياست شرايطِ احتياط، و مراسمِ اجتهاد بجاى آرذ، و در حوادثِ
8 روزگار تأنّى و تدبّر، و تأمّل و تفکّر. شعار و دِثارِ احوالِ خوذ کنذ،
9 و بقبولِ زنان التفات نفرمايذ، کى زنان مؤلّفِ مکر و خداع. و مصنّفِ غدر
10 و کِذاب باشند، و طبيعتِ ايشان وَکُرِ مکر، و جبلّتِ ايشان معدنِ زرق
11 و حتل بوَذ، هر که ببخت و اذيّتِ صحب ايشان مُبتلا گردذ، نباتِ عُمرِ او را
12 نشو و نما، و رونق و طراوت نمانذ، و معيثتِ او لذّت و حلاوت ننمايذ:
13 شعر ‏(رمل)‏
14 رُبّ ذِئبٍ اخذوه و تمادَوا فى عِقابهْثُمّ قالوا زوّجوه و ذرُوه فى عذابهْ
15 خاطرِ ايشان کيمياى حيلت است، و صمايرِ ايشان عناصرِ خديعت.

129

1 و اگر پاذشاه دستورى فرمايذ، داستاى از دستانِ زنان بگويم، تا حقيقتِ
2 اين حال مبرهن شذ، و اسرارِ اين دعوى مبتَين گردذ. شاه گفت: چگونه
3 است آن داستان در مکرِ زنان؟ باز گوى!

Section D.9

129


4 ٩ ـ داستان زن صاحب جمال با مرد بقال
5 دستور گفت: چنين شذيذه ام از ثِقات رُوات، کى در مواصِى ايّام
6 دهقانى بوذه است صاين و متديّن و مُتورّع و مُتّقى. زنى داشت بر عادتِ
7 ابناى روزگار ، در متابعتِ شهوت و نهمت گام فراختر نهاذى، و استتباعِ
8 لهو و لعب از لوازمِ روزگارِ خوذ شمردى. روزى آن دهقان او را
9 قراصهءى داذ، تا پرنج خوذ. زن ببازار شذ، و نزديكِ بقّالى
10 رفت، زن ببقّال داذ، بغمزه و کرشمه گفت: بذين زر پرنج ده!
11 بقال بحرکات و سکناتِ او بجاى آورد کى از کذام پاليزست، و بشکل
12 و شمايلِ او بدانست کى چه مِزاج دارذ، و طينتِ او بر ميوه کار
13 مجبول و مطبوع ﷲست. برنج بر کشيذ، و در گوشةء چاذرِ او کرد، و گفت:

130

1 اى خاتون! مرا بستهء بندِ لطافت، و خستهء تعيرِ ملاحتِ خوذ کردى! در اى
2 تا شکر دهم ترا، چى برنج بى شکر طعامِ نا تمام بوَذ، و غذاى نا معتدل
3 باشذ. زن گفت: بهاى شکر ندارم. بقّال گفت:
4 بيت ‏(هزج)‏
5 از چون تو شکرلبى بها نتوان خواست
6 و هر لبِ شکربارِ ترا بمزذ بشکرانه هزار جان فدا کنذ، لحظهءى
7 خفيف، و لحهءى لطيب بدکان در آى، تا عيشِ من بمحاورتِ شيرينِ
8 تو شيرين شوذ، و جانِ من از لبِ تو ذخيرهء عمرِ جاوذان بر گيرذ!
9 بيت ‏(منوارب)‏
10 حديثى بگو تا شَکَر بر چنمبمن بر گذر تا شوم عنبرى
11 زن گفت: با چندين شکر کى تو دارى، لبِ من چه خواهى کرد؟
12 بقّال گفت:
13 بيت ‏(مجنث)‏
14 مرا لبانِ تو بايذ شکر چه سوذ کنذمرا وصالِ تو بايذ خبر چه سُذ کنذ
15 زن قدم دراز کرد، و بقّال قدرى شکر بذو داذ. زن برنج و شکر
16 بر گوشهء چاذر بست، و با بقّال بخلوت بنشست، و راست گفته انذ کى
17 الِدرهُم مُزيل الهم، و الدينارُ مقتال الاوطار. بقال را شاگردى بوذ
131

1 بغايت نا جوانمرد و بى باك. چون ديذ کى زن و بقّال هر دو بعشرت مشغول
2 شدنذ، و زن از چاذر غافل مانذ، گوشهء چاذر بگشاذ، و پرنج و شکر
3 بر گرفت، و پارهء خاك در چاذر بست. چون کار بانجام رسيذ و شُغلِ
4 خلوت باتمام انجاميذ، زن بتعجيل از دکان بيرون آمذ، و راهِ خانه بر گرفت،
5 و جاذرِ همچنان بسته پيشِ دهقان نهاذ. دهقان گوشهء جاذر بگشاذو نگاه
6 کرد،قدرى خاك ديذ در وى بسته. گفت: اى زن خاك مى بينم.زن چون
7 آن خاك بديذ، متحِّر و متفکّر شذ. بر بديهه در خانه رفت، و غربال
8 بيرون آورد، و خاکها در وى مى نهاذ، آغازِ خاك بيختن کرد. مرد گفت:
9 اين چه حالست زن جواب داذ: اى مرد! صد قَها بر من و تو واجبست، کى
10 بلائ عظيم، و نازلهء شکرف، اين ساعت ببرکتِ تو از من مدفوع شذه است.
11 در اثناى آنك ببازار مى رفتم تا کرنج خرم اشترى جسته، و مهار گسته
12 بر من گذشت، و لکدى مُحکم بر پشتِ من زذ، و من از پاى در افتاذم،
132

1 و آن قراصه از دست بيفگندم، درين خاك افتاذم؛ هر چند بجُستم، باز
2 نيافتم، کى مقَرِّ خلايق، و ممرِّ علايق بوذ؛ خاكِ آن موصع جمع کردم،
3 و با خوذ آوردم، تا بغربال کنم، باشذ کى زر باز يابم، واز بهرِ تو پرنج خرم.
4 مرد چون اين کلمات بشنيذ، آب در ديذه بگردانيذ، و گفت: لعنت بذان قدر
5 زر باذ! وراصهءى ديگر برگير، و پرنج خر و آن خاك بيرون انداز!
6 شعر ‏(طويل)‏
7 اذا صحّ منك الوُدُّ فالمالُ هيّنُو کلُّ الذّى فوقَ الترابِ تُرابُ
8 بيت ‏(مجتث)‏
9 چو وصل و مهر تو نبوَذ چه قدر دارذ عمر
10 چو دوستىِ تو آمذ چه قدر دارذ مال

Section 3

132


11 اين حکايت از بهرِ آن گفتم، تا رأىِ عالىِ شاه بر مکر و غدرِ زنان
12 واقف شوذ، و بر خاطرِ عاطرِ او کى مرجعِ داذ ودين است، مقتر گردذ
13 کى حيلت و مکرِ زنان را گايت و نهايت نيست. شاه چون اين داستان بشنيذ،
14 مثل داذ تا شاهزاذه را بحبس برنذ، و سياست را در تأخير و توقّف نهند

Section 1

133


1 آمذن کنيزك روز سوءم بحصرت شاه
2 روز سوءم چون رايتِ لشکرِ روز از اعقِ مشرق طلوع کرد،
3 وأعلامِ قِيرىِ لشکرِ شب در قَيروانِ مغرب پنهان شذ، کنيزك بحصرتِ شاه
4 مراجعت نموذ؛ و با چهرهء معصفرى، و پشت از بارِ حوادث چنبرى، رخاره
5 پر اشكِ حسرت، و باطن پر از قَلَق و صجرت، بنزديكِ شاه آمذ، و منافق وار
6 بزبانِ اصطرار تصرّع وزارى پيش آورد:
7 بيت ‏(هزج)‏
8 رخاره چو ابرِ نوبهارى پر نمآميخته آفتاب و باران بر هم
9 پس گفت: عدلِ شاه امروز عالم را بحرى محيط است، کى عالميان از
10 مشربِ عذبِ نوالِ او اعتراف ميکنند:
11 مصراع ‏(مصارع)‏
12 هست اغتراف خلق زجرِ سخاى او
13 ديراست گفته اند کى البحرُ مغترف، و مکارمِ اخلاقِ او گلزارى است
14 کى عاميان از وى نسيمِ شميم، و شمالِ ألطاف مى يامند، و رياحينِ انصاف از باغِ
15 عدلِ او شگفته شذه است، خارِ چور از ساحتِ ملك و هوات بآتشِ
16 قهر بسوختست، و تا ِفناى همايونِ او مرجعِ مظلومان شذه است، بناى صلم

134

1 بصرصرِ عدل انهدام و انقصاض پذيرفته است، و عجب تر آنك همه جهان در سايهء
2 معدلتِ او قرار گرفته اند، و منِ بنده در حرارتِ آفتابِ تموزِ ظلم مانذه ام:
3 شعر ‏(بيط)‏
4 يا أعدلَ الناسِ إلّا فى مُعاملتيفيك الخِصامُ وانتَ الخصمُ واَلحکَمُ
5 حصرتِ شاه را بذيثن اسم موسوم نتوان کردن، امّا دستورانِ بى عاقبت،
6 ابر وار پيشِ آفتابِ عادلِ او حجاب گشته اند؛ و ظلمى شنيع، و جورى
7 عظيم، کى از فرزندِ شاه برين بنده رفت، موجبِ بذنامىِ اسلاف و اعقابِ
8 او خواهذ بوذ. امّا پاذشاهِ عادل تجريص و تحريكِ ساعىِ نتمام، و شِرّيرِ
9 کذّابِ فتّان، انصافِ بنده نمى فرمايذ، و گمان برم کى مثلِ شاه با وزيرانِ
10 او هم چنانست کى شاهِ کرمان را بوذ با وزير. شاه پرسيذ: چگونه
11 بوذ؟ گوى!

Section D.10

134


12 ١٠ ـ داستان شاهزاذه با وزير و غولان
13 کنيزك گفت: چنين آورده اند کى در عهده ماصى، و ايّام غابر،
14 پاذشاهى بوذه است، عالم و عادل، مُقبل و مُفصل؛ او را فرزنذى بوذ برزانتِ

135

1 عقل مذکور، و بشجاعتِ ذات موصوف؛ جمالِ او سر جملهء حسن و خوبى
2 و مقالِ او فهرستِ شاذى و بى غمى. روزى کى جهان جامهء جمال نو کرده
3 بوذ، و خلّهء کمال پوشيذه، از پذر دستورى خواست، و گفت: دلم را
4 تماشاى صحرا نظرى است، و جانم را بمطالهّ رُبىَ و رياض التفاتى، کى
5 روزگارِ بهار، و هنگامِ دشت و مرغزار است:
6 شعر ‏(کامل)‏
7 فَتَيَستَمَ النيروزُ يُوِقظُ بالنَدَيورذ الرياضِ من النُعاسِ الفاترِ
8 و کأنّما ينهلُّ عن قطر الحيافيها صِغارُ اللؤلؤِ للُتناثرِ
9 هنگامِ صيد کردن، و ايّامِ شراب خوردن است، کى دستِ نسّاجِ
10 طيعت، در طرازخانهء روزگار، از براى عروسِ نوبهار، ديباى
11 هفت رنگ مى بافذ، و خيّاطِ دهر بمقراضِ درخش و حِياطِ مطر حُلّهء ملوّن،
12 ورداى منوّش مى طرازذ:
13 شعر ‏(کامل)‏
14 فکأنّما قد دُبّجتْ أکنافُهابسبائبِ من کلِّ و شىِ فاخرِ
15 بيت ‏(هزج)‏
16 آراست بهار کوى و دروازهء خويشافگند بباغ وراغ آوازهء خويش
17 کوهسار از لاله پياله ساختست، واز چاجه در وى نبيذ ريخته؛ نسمِ صبا
136

1 عطّار گشتست، و عرصهء بوستان قندهار شذه، چشمِ نرگس دِچَم مانده
2 است، و زلفِ بنفشه پُر خم گشته:
3 بيت ‏(مجتث)‏
4 بباغ رفتم تا خوذ چه حال پيش آيذکى بذ راحت پاى است وابر شاذى بار
5 ببزه گفتم جاويذ زنذه باذى! گفتسه ماه پيش نمانم بيازموذم يار
6 بلاله گفتم چون دل فگار گشتى؟ گفتدلم بسانِ دلِ تو زخانه رفت فگار
7 بچشمِ نرگس گفتم چرا اين پر آبى؟ گفتدر آفتابِ سمن بنگريستم بسيار
8 سؤال کردم گل را کى بر که ميخندى؟جواب داذ کى بر عاشقانِ بى دينا
9 زبانِ سوسن گفتم سخن نگويذ؟ گفتثناى خسروِ بسيار بخش کم پندار
10 هر کِشتى بهشتى، و هر جويبارى قندهارى؛ وقتِ آنست کى بر سماعِ بلبل
11 بَلْبَله نوشيم، و هنگام آنك بر روى گل مُل آساميم، و نواى خسروانى
12 از نغمتِ او تار و اغانى سماع کنيم، و شرابِ ارغوانى از جامِ کامرانى
13 نوش کنيم:
14 شعر ‏(طويل)‏
15 ألم تر أنفاسَ النيمِ صعاِئفا مِراصﴽ وأجفانَ السحابِ ذَوارِفا
16 يَحُکن لاعطافِ الُرَبى وُجيوبها غلائلَ وشىِ مُبهجِ و مطارفا
17 تَظُنُّ سواقيها سبائكَ ِفِصنّةٍتسيلُ وأسيافﴽ تُسَلُّ مَراهفا
18 و تحسِبُ لحنَ العندليب مَزاهرًاترِنُّ و تغريدَ الهزار مَعَازِفا
19 اذا رَعَتِ العُفرُ الشقائقَ ِخلتَهااباريقَ بالراحِ الشَمولِ رواعِفا
137

1 بيت ‏(مجنث)‏
2 توانگرى و جوانى و عشق و بوى بهارشراب و سبزه آب روان و روى نگار
3 دو چيز را بدو هنگام لذّتى دگرستسماع را بصبوح و صبوح را ببهار
4 خوش است خاصه کسى را کى بشنوذ بصبوح زچنگ زخمهءزير وزعود نالهء زار
5 شراب خواه و دگر باره عشرت از سرگيرکى باغ تازگى از سر گرفت ديگر بار
6 گرفت لاله بصذ مِهر سبزه را در برگرفت سبزه بصذ ناز لاله را بکنار
7 شاه پسر را دستورى داذ، و دستورِ خويش را در صحبت و خدمتِ او
8 بفرستاذ، تا مراقبتِ او نمايذ، و محافظتِ جانبِ عزيزِ او را بواجبى رعايت
9 کنذ، زبانِ ايّام بتعجّب ميگفت:
10 بيت ‏(هزج)‏
11 با تو چکنذ ريبِف تاريکتبس نيست رقيبِ تو صياى تو؟
12 مذتى شکار کردند، و شراب خوردند. روزى در اثناى کّر و فّر، و گير
13 و دار، از ميانِ مرغزار، گوره خرى بغايت نيکو، بشکل وهيأت، و صورت
14 و صفت، از پيشِ شاهزاذه بخاست.شاه زاذه مرکب بر انگيخت، و گوره خر
15 از پيشه او بگريخت، روى در بيابان نهاذ، و شاه زاذه عنان بمرکب
138

1 داذ، و بتعجيل مى راند، هر چند بر اثرِ گوره خر بشتافت، گردِ او را
2 دو اسپه در نيافت. در اثناى آن حال بميانِ بيابان مى راند، بنگرست
3 کنيزکى را ديذ با جمال، زيبا دلال، عنبر موى، خورشيذ ديذار،
4 کبگ رفتار، کش خرام، سيم اندام، باخوذ گفت:
5 بيت ‏(رمل)‏
6 اينك مى بينم به بيذاريست يا رب يا بخواب
7 خويشتن را در چنين نعمت پس از چندان عذاب
8 مگر زُهره از آسمان بزمين آمذه است، يا ماه از افلاك، قصدِ خاك
9 کردست:
10 شعر ‏(بسيط)‏
11 يا مُقبلﴽ کالقَمَرْ انت بجملُ البَشرْما الحُسن اِلاّ بَصَرْ وانت نورُ البَصَرْ
12 اسپ نزديكِ او راند، و بوجهِ تعجّب گفت:
13 بيت ‏(مصارع)‏
14 حورا مگر زروصهء رظوان گريختيبورا مگر ز خيمهء خاقان گريختى
15 يا زنده گشته باز سليمانِ پاذشاهتو چون پرى زپيشِ سليمان گريختى
139

1 ماه در آسمان بوَذ، و حور در جنان، تو در بيابان چه ميکنى؟ کنيزك
2 گفت: روزى از بالاى کوشك نظر مى کردم، حسن روى، و شکلِ موى
3 تو ديذم، کى آفتاب از نورِ رخسارت خجل شذ، و ماه را از غيرتِ جمالت
4 پاى در گِل بماند؛ بوى مويت بنافِ آهو رسيذ، خون شذ؛ و خونِ دلِ من
5 از راهِ ديذه بيرون آمذ، عکسِ رويت بر وَى افتاذ، لعل گشت؛ عشقِ
6 جمالِ تو سايق و جاذبِ من شذ، و چون جوهرِ مغناظيس دلِ مرا بخوذ
7 کشيذ، چون کاه سوى کهربا، و چون بلبل سوى گل، روان شذم،
8 و قدم در راه نهاذم، و روى بکعبهء و صل آوردم:
9 بيت ‏(هزج)‏
10 تا دل بسرِ زلفِ تو چون گوى نهاذمچون گوى قدم در تگ و در پوى نهاذم
11 اگر بوثاقِ بنده نشاط فرمائ، ديذه نعلِ مرکبِ ترا مفرش کنم، و جان
12 در شش درِ عشقِ تو چون مهره در بازم؛ پيش ازانك روزگارِ بذعهد را
13 خبر شوذ، درين هزيمت اين فرصت غنيمت شمردم:
14 بيت ‏(مصارع)‏
15 باشذ نسيمِ وصلِ تو بر ما گذر کنذچشمت دمى بسوى دلِ ما نظر کنذ
16 شاه زاذه چون اين کلمات بشنيذ، و جمالِ کنيزك مشاهده کرد، شهوتِ
140

1 داعى، و نهمتِ باعث، عنانِ سمندش بگرفت، و عشقِ دلبر بدامن دلِ
2 مستمندش در آويخت، با خوذ گفت: اين صيدرا قيدى بايذ کرد، کى
3 هنگامِ فرصت چون شبِ و صل ناپى دار است، و چون جمالِ خيال
4 برگذارست: والفّرَصُ تمرّ مرَّ السحابِ؛ چون عشق را مرجا زذى،
5 حوادث را طال بوا بايذ زذ:
6 بيت ‏(هزج)‏
7 اى دل منشين کى کار افتاذعشقى نه باختيار افتاذ
8 شاه زاذه با خوذ گفت: قصدِ گور کردم، حور يافتم، تا استاذِ عشق،
9 در مکتبِ ايّام چه سورت تلقين کنذ، و ساقىِ روزگار چه تلخ و شيرين
10 بر کف نهذ، متخيّر تا از جامِ روزگار چه صافى و دُرد مى بايذ نوشيذ،
11 و متفکّر از غمِ دلدار چه اطلس و بُرد مى بايذ پوشيذ، در هنگامهء عشق
12 چه تعويذ نوشت، و در مرغزارِ بشوق چه شنيذ مى بايذ کِشت،
13 خميرِ اين سخن فطير است نا خاسته، و زلفِ اين عروس مشوّش است
14 نا پيراسته، با چشمى منتظر، ودلْى متفکّر، عنسان باسپ داذ، و روى در
15 راه نهاذ، دلدار سابقِ قافله، و دلِ عاشق سايق راحله، بى خبر ازين خبر
16 کى رُبَّ شهوةِ أورثتْ حُزنﴽ طويلا. در ميانِ راه بويرانهءى رسيذ.
17 کنيزك گفت: لحظهءى توقّف کن، تا ساکنانِ اين منزل را، از قدومِ
141

1 اين محمل، خبرى دهم، و مرغانِ اين آشيانه را از حصولِ اين دانه آگاه
2 گردانم، تا مقدم عزيزِ شاه زاذه را تکلّفى آرند، و حصورِ مبارك
3 او را تلطّيفى واجب دارنذ:
4 شعر ‏(طويل)‏
5 وإنّا نُعِينُ الصَيْفَ عند خلولِهو عارُ علينا عَونُه حينَ يرحلُ
6 بيت ‏(مجتث)‏
7 بيا کى عاشقِ آن روى و موى جعدِ توايمثنا سراى و دعا گوى فالِ سعدِ توايم
8 چون شاه زاذه عنانِ مرکب باز کشيذ، کنيزك بويرانه در آمذ،
9 و غولانى را کى مسکن و مأوَى دران موصع داشتند، آهسته گفت کى آمذم
10 و شاه زاذهءى آوردم؛ دانم کى لحم و شحمِ او بغايت نازك و نظيف،
11 واجزا و اعصاى او عظيم لذيذ و لطيف باشذ. غولانى کى دران جاى بوذند،
12 بر وى آفرين کردند، و گفتند: مرحبّا بكِ و بما فعلتِ! بتعجيل بيرون
13 رَو، و او را استمالت ده، تا نگريزذ، و سلاحهاش بستان، تا با ما بر نياويزذ!
14 شاه زاذه بقوّتِ حّس سمع، مناجاتِ ايشانرا ادراك کرد، از بيم بر خوذ
15 بلرزيذ، و دو وقت عنان بگردانيذ. کنيزك از ويرانه بيرون آمذ،
16 شاه زاذه را ديذ کى اسپ مى تاخت. بر اثرِ او بشتافت، و در پسِ
17 اسپِ او جَست و در فتراكِ او نشست، و سخن در پيوست، کى کحا
142

1 مى رَوى؟ واز صحبتِ من چرا احتراز مى نمائى؟ شاه زاذه گفت: رفيقى
2 ستيزه گار دارم، و بهيچ نوع از صحبتِ او حلاص نمى يابم، از بيمِ او با تو
3 توقّفى نمى توانم کرد، واز جمالِ وصالِ تو نصيبى طلب کردن. مصلحت
4 آن بوَذ کى نزديكِ او روَم، و تحرّىِ رصاى او طلب کنم. کنيزك
5 گفت: رفيقِ بذ را بواسطهء مال در جوال توان کرد، و خشونتِ طبع
6 وسوءِ خُلقِ اورا کى زهرِ عيشِ شيرين بوَذ نسيمِ ترياق توان ساخت.
7 شاه زاذه گفت: بمال و منال در بندِ امتثال نمى آيذ، کى او از مال
8 مستغنى است. کنيزك گفت: شفيعانِ محترم انگيز، تا بطريقِ
9 تلطّف تشفّع در ميان آرند، باشذ کى خلاص و استخلاص روى
10 نمايذ. شاه زاذه گفت: شفاعت در موقعِ قبول نمى افتذ. کنيزك
11 گفت: بقوّتِ بازو، و شوکتِ لشکر، و حشمتِ سلطنت از خوذ دفع کن.
12 شاه زاذه گفت: بقوّتِ بشريّت، و حيلتِ انسانيّت مقاومت متصوَّر
13 نيست. کنيزك گفت: چون صورت واقعه چنين است، دست در
14 حلقهء بابِ تصرّع وزارى زن، واز حصرتِ ربوبيتِ مدد خواه، تا
15 نصرتِ الهى، و عونِ پاذشاهى، بر عايتِ لطف و عنايتِ کرم، ثرّ ِ او مَکفى
16 و منقطع گردانذ. شاه زاذه آب در ديده بگردانيذ، و در سرّ با علم الاسرار
17 گفت: يا مَن يُجيبُ الصطرَّ اذا دعاهُ و يکشِفُ السُوءَ، اى قادرى کى
143

1 بوسطتِ لعابِ عنکبوت مبارزانِ عرب را دست طلب بر بستى، واى
2 قاهرى کى بزخمِ نيشِ پشه دوذ از فوذمانِ نمروذ بآسمان رسانيذى! اگر
3 بدرقهء عنايت و هدايتِ تو اعانت نکنذ، غوايت و صلالت دمار از من بر آرذ:
4 بيت ‏(مجتث)‏
5 بزمنم و عرفات و حطيم ور کن و مقامبعمره و حجر و مروه وصفا و مِنى
6 بسوره سورةِ تورُيت و سطر سطرِ زبوربآيت آيتِ انجيل و حرف حرفِ نبى
7 بقربِ موسىِ عمران بسجدهء داودباختصاصِ محمّد بپا کىِ عيسى
8 بآبِ ديدهء يعقوب در غمِ يوسفبپيرى زکرّيا و طاعت يحيى
9 کى مرا از شرِّ اين شيطانِ مَريد، کى در پسِ پشتِ من نشسته است،
10 و دستِ حَول و قوّتِ من بسته، خلاصى و مناصى دهى! چون اين مناجات
11 از مطلع بمقطع انجاميذ، کنيزك بر خوذ بلرزيذ، و نمگونسار از اسپ
12 در افتاذ. شاه زاذه عنان بمرکب داذ، و روى بآ باذانى نهاذ؛ صبا صفت منزل
13 مى بُريذ، و شمال شکل مراحل قطع مى کرد:
14 بيت ‏(هزج)‏
15 همى رفت او شتابان در بيابانهمى کرد او يکى منزل دو منزل
144

1 بيابانى چنان سرد و چنان سختکزو خارج نباشذ هيچ داخل
2 زباذش خون همى بفسرد در تنکى باذش داشت طبع زهرِ قاتل
3 زيخ گشته شَمَرها همچو سيمينطبقها بر سر زرّين مراجل
4 بکردار سريشمهاى ماهى همى بر حاست از شخارِ او گل
5 برين صفت همى رفت، و خذايرا حمد و ثنا مى گفت، تا بعد از شدايدِ
6 بسيار، و مکايدِ بى شمار، بمدّتِ ده روز بمملکتِ پذر رسيذ:
7 بيت ‏(هزج)‏
8 از دَورِ زمانه در تحّيروز آفتِ دهر در تفکّر
9 چون شاهزاذه از نظرِ دستور مستور و محجوب گشت، و در آن بيابان
10 بى پايان ناپديذار شذ، دستور گمان برد کى شاه زاذه در بيابان هلاك شذ،
11 و روى بتافت، و بحصرت آمذ، و چنان تقرير کرد کى فرزندشاه با شيرى مقابله
12 کرد، شير برو ظفر يافت، و ويرا بشکست و بخورد. شاه از رنجِ فرزند
13 و هلاكِ او جزعها کرد، و در مدّتِ غيبت و فرقت او روز گار در حسرت
14 و صجرت مى گذاشت، واز سرِ تحسّر و تأسّف مى گفت:
145

1 بيت ‏(رباعى)‏
2 اى سوسنِ آزاذه کجا رفتستيکامسال بوقتِ خويش نشگفتستى
3 مانا کى ترا خاك و ديعت پذرفتاى خاك ندانى کى چه پذيرفتستى
4 شاه زاذه چون در صمانِ سعادت، بمقر ِ مُلك و دولت باز عسيذ، و ديذه را
5 بجملِ مباركِ پذر تکحيل داذ، آنچ حادث شذه بوذ باز گفت،
6 و شکايتِ وزير تقرير کرد. شاه بفرموذ تا دستور را بر دار کردند، و منادى
7 فرموذ کى اين جزاى آنکس است، کى در خدمتِ ولىّ ِ نعمتِ خويش
8 تقصير و غفلت روا دارذ، واوامر و نواهىِ او را بقدرِ وُسع و امکان با متثال
9 استقبال نکنذ:
10 شعر ‏(وافر)‏
11 فانّ اُلجرح ينفِرُ بعدَ حِينٍاذا کان البنإُ على فسادِ

Section 2

145


12 واوميذِ بنده بفصلِ پاذشاه آنست کى با دستورانِ خويش همان کنذ کى
13 آن پاذشاه کرد، تا داذِ انصاف و انتصاف، بر قصيتِ عدل و عفاف فرموذه
14 باشذ؛ واگر شاه داذ من ندهذ، حق تعالى ظام روا ندارذ: قواله تعالى:
15 کنيزك<add 4/39>واِنّ اللّهَ لا يَظلِمُ مثقالَ ذَرَّةِ و اِن تَكُ حَسَنَةً يُصنَاعِفْها
16 چون اين مقدمات تقرير کرد، تغيّر و تأثّر از سر تازه شذ، و با خوذ گفت:
17 الملكُ عقيمُ ولا أرحامَ بين الملوكِ و بينَ احدِ، براى پيوند و فرزنذ بتركِ

146

1 سياست نتوان گفت، چه نظامِ ملك و دولت، بانتظلمِ عدل و سياست،
2 متعلّق است؛ و مثل داذ تا پسر را سياست کنند
3 وزير سؤم چون خبرِ استهلاكِ شاه زاذه شنيذ، کسى بجلاّد فرستاذ، کى
4 درين سياست تاخير کن، تا من بحصرتِ شاه روم، و مذمّتِ تعجيل در
5 سياست، و محمدتِ تاخير و تأنّى و تثبّت باز نمايم، و در ابقا و احياى فرزندِ شاه
6 تدبيرى سگالم، و براءتِ ساحتِ او را از اين تهمت تقريرى کنم